طراحی چت روم

تبلیغات
منو کاربری
ارسال مطلب ویرایش پروفایل پنل کاربری صندوق پیام ارسال پیام پیام های ارسال شده تالار گفتمان خروج

post

 

 

 



بدون شرح

 

 

 

 

 



بدون شرح

www.parsnaz.ir - عکس های دردناک اگه میتونی نگاه کن



post

گل كوكب


آشپزی رنگین

مواد لازم :

ـ آرد ۵/۲ الی ۳ لیوان

ـ شیر نصف لیوان

ـ زرده تخم مرغ ۲ عدد

ـ سفیده تخم مرغ ۱ عدد

ـ بکینگ پودر ۱ قاشق مربا خوری

ـ روغن مایع ۲ الی ۳ قاشق غذا خوری

ـ پسته ۱ الی ۲ قاشق غذا خوری

ـ شهد ۱ الی ۵/۱ لیوان

ـ روغن مخصوص سرخ به میزان لازم

طرز تهیه :

زرده تخم مرغ را خوب بزنید و در شیر ریخته و با هم مخلوط کنید . یک عدد سفیده را با همزن خوب بزنید و با روغن در شیر بریزید . بکینک پودر و آرد را مخلوط کنید و کم کم به شیر اضافه و هم بزنید تا زمانیکه خمیر به دست نچسبد بعد از اینکه خمیر به مدت ۲ ساعت ور آمد گلوله های کوچکی از آن را برداشته و با وردنه پهن کنید و در سه سایز کوچک و متوسط و بزرگ خمیر های دایره شکلی درست کنید و ۴ الی ۵ شیار شعاعی شکل که به مرکز دایره نرسد روی آن ایجاد کنید و دایره ها را روی هم بگذارید و بوسیله فرو کردن یک سیخ کباب چوبی آن ها را به هم متصل و با همان سیخ آن در روغن بگذارید تا سرخ شود وقتی سرخ شد سیخ را آرام جدا و در آورید بعد از سرد شدن در شهد بیندازید . تا گل کوکب شیشه ای شود . از شهد که در آوردید روی ضافی بگذارید تا شهد اضافه خارج شود و بعد در دیس بچینید و روی آنرا با پسته تزیین کنید. موقع سرخ کردن از ماهی تابه کوچک استفاده کنید و روغن زیاد بریزید تا گل کوکب در روغن غوطه ور شود .

خمیر گوش فیل و گل کوکب مانند یکدیگرند و هم زمان هر دو را می تواند تهیه کنید.همانطور که در تهیه گوش فیل نوشته بودم من این شیرینی را کم سرخ کرده ام و مدت کوتاهی هم در شهد انداخته ام ولی شما میتوانید آنرا بیشتر سرخ کنید و بگذارید مانند زولبیا شهد را جذب کند و بعد نوش جان کنید.

 

نان شیرینی پفکی کنجدی

 

مواد لازم :

ـ زرده تخم مرغ ۳ عدد

ـ شکر ۳ قاشق غذا خوری

ـ وانیل قدری

ـ کنجد سفید یک و یک چهارم لیوان الی یک و نیم لیوان (۴/۱و۱  الی  ۵/۱ )

طرز تهیه :

تهیه این نان شیرینی بسیار راحت و ساده است و من به تقلید از دستور پفکی گردویی  این شیرینی را تهیه کردم و خوشمزه هم شد .

قبل از هر کاری فر را روشن کنید و پنجره فر را در وسط قرار دهید روی بیشترین درجه فر را روشن کنید و ۴ الی ۵ دقیقه که گذشت فر را روی درجه   ۱۸۰   بگذارید .

زرده تخم مرغ و شکر و وانیل را با همزن برقی آنقدر بزنید تا سفت ورنگ آن روشن شود بعد کنجد را در آن بریزید و به هم بزنید همانطور که در عکسهای زیر میبینید هر چه میزان کنجد بیشتر باشد سطح شیرینی پس از پخت برجسته تر میشود وهر چه کمتر باشد شیرینی شکل تخت تری به خود میگیرد  کف سینی را کاغذ روغنی بیندازید ( کاغذ مخصوص الگوی خیاطی ) و از مایه گلوله هایی برداشته و با فاصله در سینی بچینید وروی آنرا با مغز پسته و ... تزئین کنید. سینی را روی پنجره وسط داخل فر گذاشته و بعد از ۲۰ دقیقه از فر خارج کنید .من یکی از شیرینی هایی که با گل تزئین شده را پس پخت تزئین کردم چون گل سریع میسوزد و قهوه ای میشود با کمی شهد غلیظ سطح شیرینی را آغشته کرده بعد روی آن گل محمدی خشک شده گذاشتم .

 

شيريني پفكي كنجدي (آشپزي رنگين )

باقلوا

 

 

طرز تهیه :

ـ زرده تخم مرغ ۲ عدد

ـ روغن مایع ۳ قاشق غذا خوری

ـ شیر ۱ استکان کوچک

ـ پکینگ پودر ۱ قاشق چایخوری

ـ آرد سفید به اندازه ای که خمیر به دست نچسبد ( تقریباْ ۲ لیوان )

مواد لازم برای مایه وسط باقلوا :

ـ پودر مغز پسته یا بادام یا گردو و یا مخلوطی از این مغزها ۱ لیوان

ـ پودر قند ۱ لیوان

ـ پودر تخم گشنیز و هل و دارچین ۱ قاشق غذا خوری

مواد لازم برای شهد باقلوا:

ـ شکر ۱ لیوان

ـ مخلوط آب و گلاب ۱ لیوان

طرز تهیه :

زرده تخم مرغ را با شیر و روغن مایع بهم بزنید . پکینگ پودر و آرد را با هم مخلوط کرده به آن اضافه کنید خوب ورز دهید . به اندازه ای آرد اضافه کنید که خمیر به دست نچسبد . خمیر را به مدت چهار ساعت در نایلکس بریزید تا ور بیاید.

مغز ها را با پودر قند مخلوط کنید وبه آن تخم گشنیز و هل و دارچین اضافه کنید وبا چند قاشق گلاب آن را مرطوب کنید تا چسبنده شود .

وقتی خمیر ور آمد گلوله هایی به اندازه یک فندق بردارید وبه بزرگی یک سکه پنجاه تومانی با وردنه پهن کنید و مقداری از مایه را وسط خمیر بگذارید و از دو طرف دو لبه آنرا روی هم بیاورید و دو طرف دیگر را از بالا به هم رسانده و دور هم بپیچانید مثل بقچه آن را جمع کنید وسر آن را در روغن بزنید ودر سینی فری که کف آن چرب شده بچینید و در حرارت ۳۰۰ درجه فارنهایت ( معادل درجه ۴ یا ۱۸۰ درجه سانتیگراد ) به مدت ۱۵ الی۲۰ دقیقه بگذارید اگر میخواهید روی باقلوا برشته شود نیمی از مدت را از گرمکن فر استفاده کنید یعنی ۱۰ دقیقه در فر و۱۰ دقیقه در گرمکن فر با همان حرارت بگذارید هر موقع رویش طلایی شد حرارت را خاموش کنید و از فر خارج کنید وقتی باقلوا سرد شد شربتی را که با شکر و گلاب و آب تهیه کرده اید بیندازید تا شهد جذب باقلوا شود .

( من بعد از در آوردن از فر با برس روی باقلوا زعفران دم کرده زدم وبعد در شهد انداختم اگر دوست دارید قشنگتر و معطر تر شود شما هم این کار را انجام دهید )

 

باقلوا (آشپزي رنگين )

 



اشپزي

راگو

آشپزی رنگین

مواد لازم:

ـ مرغ ۴۰۰ گرم

ـ سیب زمینی ۲ عدد

ـ پیاز درشت ۱ عدد

ـ هویج ۲ عدد

ـ لوبیا سبز ۱۰۰ الی ۱۵۰ گرم

ـ لیمو عمانی ریز شده با پوست ۲ الی ۳ عدد

- ونوشک ۵/۰ پیمانه

ـ رب گوجه فرنگی ۱ قاشق غذا خوری

ـ نمک و زرد چوبه و ادویه به میزان لازم

طرز تهیه :

گوشت و لوبیا سبز را با پیاز ریز شده بپزید در اواسط پخت هویج و سیب زمینی و ونوشک و نمک و زردجوبه و ادویه اضافه کنید در اواخر طبخ هم لیمو عمانی با پوست ریز کنید و هسته هایش را بگیرید و به همراه رب گوحه فرنگی به غذا اضافه کنید .

 


راگو(آشپزي رنگين )



اشپزي

ونوشك پلو

آشپزی رنگین

مواد لازم :

ـ برنج ۲ پیمانه

ـ گوشت چرخ کرده ۳۵۰ گرم

ـ ونوشک تازه ۱ پیمانه

ـ پیاز سرخ شده ۳ قاشق غذا خوری

ـ رب گوجه فرنگی ۲ قاشق غذاخوری

ـ زعفران دمکرده ۲ قاشق غذا خوری

ـ روغن به قدر کافی

ـ نمک و زردچوبه به قدر کافی

طرز تهیه:

گوشت،ونوشک ، نمک و زردچوبه را با یک و نیم لیوان آب بپزید وقتی پخته شد رب گوجه فرنگی اضافه کنید و صبر کنید تا کاملاً آب آن جوش رود .کمی رو غن حیوانی یا روغن زیتون به آن اضافه کنید و پیاز سرخ شده را هم در آن بریزید و حرارت را خاموش کنید .

برنج را به صورت کته یا آبکش تهیه کنید .

بعد از اینکه پلو دم کشید آنرا در دیس بکشید و لا به لای آن گوشت بریزید و یا اینکه با گوشت و برنج زعفرانی تزیین کنید.


 

ونوشك پلو(آشپزي رنگين )

ونوشك پلو (آشپزي رنگين )

ونوشك پلو (آشپزي رنگين ) 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ونوشك (بنه)

ونوشك (آشپزي رنگين )



شريعتي سخن گران بها

شیعه  کیست ؟ سنی کیست ؟

 

خدایا:

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟

مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟

و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟  

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

 



خاطرات‌ از دكتر شريعتي‌ (روايت‌ ژيلا موحد شريعت‌ پناهي‌)

بين‌ سالهاي‌ 1348 تا 1352 در دانشگاه‌ صنعتي‌ شريف‌ كه‌ جوي‌ سياسي‌ داشت‌ مشغول‌ به‌ تحصيل‌ بودم‌. پس‌ از جريان‌ سياهكل‌ در سال‌ 1349 كه‌ جرياني‌ متعلق‌ به‌ گروههاي‌ چپ‌ بود، جو دانشگاه‌ سياستي‌تر شد. نيروهاي‌ مذهبي‌ به‌ علت‌ همين‌ جريان‌ نسبت‌ به‌ نيروهاي‌ چپ‌ عواطف‌ مثبت‌ پيدا كرده‌ بودند و عواقب‌ شوم‌ ناشي‌ از ائتلاف‌ ميراز كوچك‌ خان‌ يا احسان‌ اللّه‌ خان‌ و... را از ياد برده‌ بودند و زمينه‌ براي‌ ائتلاف‌ مجدد دو نيروي‌ مبارز مذهبي‌ و چپ‌ آماده‌ شده‌ بود. با چنين‌ زمينه‌اي‌، پس‌ از واقعه‌ سياهكل‌ و ترور «فرسيو» موجي‌ از اعتصاب‌ دانشگاه‌ را فراگرفت‌. دانشجويان‌ غير سياسي‌ نيز با برخورد اولين‌ ضربه‌ باطومها بر سر و كله‌ اشان‌، كم‌ كم‌ سياسي‌ شدند.
در همين‌ ايام‌ با خواندن‌ كتاب‌ «پدر، مادر، ما متهميم‌» براي‌ اولين‌ بار با نام‌ و انديشه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ آشنا شدم‌. محتواي‌ اين‌ كتاب‌ كه‌ اعتراضي‌ كوبنده‌ بر عليه‌ تحريفات‌ مذهبي‌ بود، همچون‌ شوكي‌ بيدار كننده‌ بر اعصاب‌ و روان‌ به‌ خواب‌ رفته‌ من‌ وارد آمد. شوكي‌ كارساز در جهت‌ نوسازي‌ انديشه‌ ديني‌ در دوراني‌ كه‌ فرهنگ‌ شاهنشاهي‌ به‌ وسيله‌ تمامي‌ وسايل‌ تبليغاتي‌ به‌ رگهاي‌ ملت‌ ايران‌ تزريق‌ مي‌شد. 

در آن‌ سالها خواندن‌ كتاب‌ شريعتي‌ جرمي‌ بود نابخشودني‌ و دانشجويان‌ مشتاق‌ نسخه‌هاي‌ كمياب‌ كتابهاي‌ دكتر را مخفيانه‌ دست‌ به‌ دست‌ بين‌ يكديگر مي‌چرخاندند و خطر در مقايسه‌ با «اشتياق‌ به‌ نفس‌ كشيدن‌ در هواتي‌ سالم‌ و پاكيزه‌» ناچيز مي‌نمود. اين‌ اشتياق‌ به‌ قدري‌ زياد بود كه‌ روزي‌ يكي‌ از دختران‌ دانشجو كه‌ آن‌ زمان‌ هم‌ محجبه‌ بود به‌ من‌ گفت‌: از وقتي‌ كه‌ كتابهاي‌ دكتر را شناخته‌ام‌، بقيه‌ كتابها به‌ قدري‌ از چشمم‌ افتاده‌اند كه‌ ديگر نمي‌توانم‌ كتابي‌ جز كتاب‌ دكتر را بخوانم‌ البته‌ من‌ به‌ او توصيه‌ كردم‌ كه‌ با اين‌ حالت‌ مقابله‌ كند و به‌ قول‌ دكتر الينه‌ نشود (حتي‌ به‌ وسيله‌ كتابهاي‌ دكتر). 

لطف‌ خدا واقعاً شامل‌ حال‌ من‌ شد كه‌ با تمام‌ سختي‌، تقريباً تمام‌ كتابهاي‌ دكتر را قبل‌ از انقلاب‌ خواندم‌. با هر كدام‌ تحوّلي‌ شگرف‌ در روحيّه‌ خويش‌ احساس‌ مي‌كردم‌. «تشيع‌ علوي‌، تشيع‌ صفوي‌»، «ابوذر» «حج‌»، «خودسازي‌ انقلابي‌»، «چه‌ بايد كرد»، «چهار زندان‌ انسان‌» و بالاخره‌ «فاطمه‌ فاطمه‌ است‌» و... فاطمه‌ فاطمه‌ است‌، واقعاً غوغا به‌ پا كرد، به‌ خصوص‌ در روحيه‌ دختران‌ دانشجو، كم‌ كم‌ مي‌فهميدم‌ كه‌ نقش‌ زن‌ در يك‌ مكتب‌ الهي‌ چگونه‌ ترسيم‌ مي‌شود، استقلال‌ شخصيتي‌ فاطمه‌ ما را به‌ خود جذب‌ كرده‌ بود. چرا كه‌ تاكنون‌ فاطمه‌ يا دختر پيامبر بود و شخصيتش‌ را از پدرش‌ كسب‌ كرده‌ بود، يا همسر علي‌ بود و شخصيتش‌ را از شوهرش‌ كسب‌ كرده‌ بود و يا مادر حسنين‌ بود و شخصيتش‌ را از پسرانش‌ كسب‌ نموده‌ بود. يعني‌ همواره‌ شخصيت‌ زن‌ حتّي‌ زني‌ مانند حضرت‌ فاطمه‌ بازتابي‌ از شخصيت‌ مرد تعريف‌ شده‌ بود و اينك‌ براي‌ اولين‌ بار با استقلال‌ الگويش‌ تمام‌ نما براي‌ زنان‌ و حتّي‌ مردان‌ مطرح‌ شده‌ بود. وه‌ كه‌ چه‌ زيبا بود لحظه‌اي‌ كه‌ درك‌ كرديم‌ كه‌ فاطمه‌ فاطمه‌ است‌ به‌ تنهايي‌، بدون‌ پدر، همسر و پسر. 

از تحوّلات‌ شگرف‌ ديگر رواج‌ تدريجي‌ حجاب‌ اسلامي‌ بين‌ دانشجويان‌ دختر بود كه‌ سخت‌ تعجّب‌ برانگيز بود. جالب‌تر آنكه‌ دختران‌ با حجات‌ حتّي‌ اگر از زيبايي‌ صورت‌ كم‌ بهره‌ نيز بودند، به‌ خاطر داشتن‌ سيرت‌ زيبا با دانشجويان‌ بسيار شايسته‌ (چه‌ از نظر درس‌، چه‌ از نظر اخلاق‌ و...) ازدواج‌ مي‌كردند و شايد خود اين‌ پديده‌، انگيزه‌ ثانويه‌اي‌ بود در جلب‌ دختران‌ به‌ حجاب‌ اسلامي‌.
شايان‌ ذكر است‌ كه‌ در آن‌ ايّام‌ تبليغات‌ راديو، تلويزيون‌، كتابها و مطبوعات‌، عمدتاً در جهت‌ عريان‌سازي‌ زن‌ و عروسكي‌ شدن‌ او شكل‌ داده‌ شده‌ بود. همين‌ موضوع‌ عظمت‌ كار دكتر را در با حجاب‌ كردن‌ دانشجويان‌ دختر نشان‌ مي‌دهد. اصولاً يك‌ طرف‌ ماجرا براي‌ چگونگي‌ پوشش‌ خانمها، نوع‌ نگاه‌ آقايان‌ است‌ به‌ طوري‌ كه‌ اگر اكثريت‌ آقايان‌ به‌ طرف‌ زن‌ محجّبه‌ جلب‌ شوند و نه‌ به‌ طرف‌ متبرجّه‌ و خودنما. آن‌گاه‌است‌ كه‌ خانمها نيز طبيعتاً به‌ سوي‌ با حجاب‌ شدن‌ كشيده‌ خواهند شد و نه‌ با شعار «يا روسري‌ يا توسري‌». 

خاطره‌ جالب‌ ديگر كه‌ گستردگي‌ نفوذ فرهنگي‌ انديشه‌هاي‌ دكتر را مي‌رساند اين‌ بود كه‌: در مأموريتي‌ اداري‌، راننده‌ اداره‌ با من‌ درد و دل‌ مي‌كرد كه‌ برادر 17 ساله‌اش‌ متحوّل‌ شده‌ و به‌ قول‌ معروف‌ «كله‌اش‌ بوي‌ قرمه‌ سبزي‌ مي‌دهد» به‌ تدريج‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ برادرش‌ «جذب‌ كتابهاي‌ دكتر شريعتي‌ شده‌ و در بدر كتابهاي‌ او مي‌گردد. منهم‌ راننده‌ را متقاعد كردم‌ كه‌ نه‌ تنها برادرش‌ منحرف‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ در راه‌ صحيحي‌ افتاده‌ است‌. سپس‌ به‌ او كمك‌ كردم‌ تا بتواند كتابهاي‌ دكتر را به‌ برادرش‌ برساند و با اصرار از او خواستم‌ تا ابتدائاً خودش‌ آنها را بخواند تا مطمئن‌ شود كه‌ موضوعي‌ انحرافي‌ در آنها وجود ندارد.
و امّا دستگيري‌ دكتر به‌ وسيله‌ ساواك‌، غم‌ عظيمي‌ بود كه‌ جوّ دانشجويي‌ را فراگرفت‌. وحشت‌ و اضطراب‌ از دست‌ دادن‌ او را با هيچ‌ عاملي‌ نمي‌توانستيم‌ تسكين‌ دهيم‌. بالاخره‌ چنان‌ كه‌ گفه‌ شده‌ است‌ با وساطت‌ رئيس‌ جمهور وقت‌ الجزاير (چون‌ جزو مبارازن‌ الجزايري‌ هم‌ بود) در جريان‌ قرارداد صلح‌ ايران‌ و عراق‌ در زمان‌ طاغوت‌ از زندان‌ آزاد شد، آزاد شدن‌ او معادل‌ آزاد شدن‌ هزاران‌ هزار نفر از طرفدارانش‌ بود. غرق‌ در شادي‌ و سرور بوديم‌ كه‌ چاپ‌ اولين‌ مقاله‌ از دكتر در كيهان‌، كاخ‌ شاديهاي‌ ما را به‌ ويرانه‌ غم‌ تبديل‌ كرد. 

شايعات‌ زيادي‌ بود، حتّي‌ عده‌اي‌ احتمال‌ سازش‌ دكتر با رژيم‌ شاه‌ را مطرح‌ مي‌كردند، چيزي‌ كه‌ من‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ قابل‌ قبول‌ نبود، كسي‌ كه‌ نوشته‌ بود: «اگر همانند عين‌ القضات‌ شمع‌ آجينم‌ كنند، حسرت‌ يك‌ آخ‌ گفتن‌ را بر دلشان‌ خواهم‌ گذاشت‌.» حتماً مرگ‌ را با آغوش‌ باز مي‌پذيرد و تن‌ به‌ ذلت‌ و تسليم‌ نمي‌دهد. او اسطوره‌اي‌ شده‌ بود كه‌ «ساواك‌» در راه‌ شكستنش‌ از هيچ‌ حربه‌اي‌ فروگذار نمي‌كرد. وقتي‌ كه‌ حربه‌ «زر» بر او كارگر نشد و شغل‌ «معلم‌ رو استاد بودن‌» را به‌ استادي‌ دانشگاه‌ ترجيح‌ داد، او را به‌ زندان‌ افكندند. هنگامي‌ كه‌ «زور شكنجه‌هاي‌ ساواك‌ در مثله‌ كردن‌ جسم‌ و روحش‌ به‌ نتيجه‌ نرسيد به‌ حربه‌ ناجوانمردانه‌ «تزوير» متوسل‌ شدند و يكي‌ از مقالات‌ منتشر نشده‌ او را كه‌ ساواك‌ ربوده‌ بود، بدون‌ اطلاع‌ وي‌ در كيهان‌ (پرتيراژترين‌ روزنامه‌ وابسته‌ به‌ رژيم‌) به‌ چاپ‌ رساندند. دكتر كه‌ از شوك‌ اين‌ ضربه‌ هولناك‌ كه‌ به‌ قصد درهم‌ كوبيدن‌ حيثيت‌ سياسي‌ اش‌ طرح‌ريزي‌ شده‌ بود به‌ شدت‌ دچار افسردگي‌ شده‌ بود، پس‌ از مشورت‌ باقران‌، تصميم‌ به‌ مهاجرت‌ گرفت‌ و مصدق‌ آيه‌ «ان‌ الذين‌ آمنوا و الذين‌ هاجروا و جاهدوا في‌ سبيل‌ الله‌ و اولئك‌ يرجون‌ رحمة‌ الله‌» (بقره‌ 218)، شد. به‌ راستي‌ كه‌ مهاجرت‌ از شهر و ديار، از زن‌ و فرزند، از مال‌ و اموال‌ و دل‌ كندن‌ از علايق‌ و دلبستگيها چقدر مشكل‌ است‌. بارها خود شاهد بوده‌ام‌ كه‌ مردان‌ خدا كه‌ حتّي‌ از شهادت‌ در راه‌ خدا هراسي‌ نداشته‌اند، از مهاجرت‌ در راه‌ او هنگامي‌ كه‌ فتنه‌ها احاطه‌ شان‌ كرده‌، سرباز زده‌اند و بهانه‌ي‌ آنها نيز بي‌سرپرست‌ ماندن‌ همسر و فرزندشان‌ بوده‌ است‌. يا ترس‌ از آواره‌ شدن‌ در ديار غريب‌ و به‌ سختي‌ معيشت‌ افتادن‌، مانع‌ مهاجرتشان‌ شده‌ است‌. آيا آنها سرگذشت‌ اصحاب‌ صفّه‌ را نشنيده‌ بودند؟ آيا آنها رزّاق‌ بودن‌ خدا نااميد گشته‌ بودند؟ آيا به‌ راستي‌ مهاجرت‌ در راه‌ خدا حتّي‌ براي‌ بعضي‌ از مردان‌ خدا سخت‌تر از شهادت‌ در راه‌ خدا است‌؟ چه‌ زيبا گفته‌ بود دكتر: «خدايا چگونه‌ زيستن‌ را به‌ من‌ بياموز، چگونه‌ مردن‌ را خود خواهم‌ آموخت‌» به‌ راستي‌ كه‌ چه‌ نيكو زيست‌ و چه‌ نيكو مرد و مصداق‌ آيه‌ و الذين‌ هاجروا في‌ سبيل‌ الله‌ ثم‌ قتلوا اوما تواليزرقنهم‌ اللّه‌ رزقاً حسناً (حج‌ 58).
آن‌ زمان‌ كه‌ خبر شهادت‌ دكتر از خارج‌ از كشور رسيد، كم‌ مانده‌ بود كه‌ قلبم‌ از حركت‌ باازيستد، اشك‌ در چشمانم‌ حلقه‌ زد. چون‌ در جمعي‌ مهمان‌ بودم‌، جمع‌ را ترك‌ كرده‌ و در خلوت‌ به‌ گريستن‌ پرداختم‌. «اي‌ اشكها فرو بريزيد تا شايد آبي‌ بر دل‌ آتش‌ گرفته‌ من‌ شويد.» «اي‌ بغض‌ گلوگير همچون‌ رعد و برق‌ تبديل‌ به‌ فرياد و عصيان‌ شويد تا شايد از مسدود شدن‌ راه‌ تنفسي‌ ام‌ جلوگيري‌ شود.» «اي‌ خداي‌ آسمانها بر زمين‌ فرود آمد و دست‌ نوازشگرت‌ را بر سرم‌ بگذار تا بتوانم‌ غم‌ هجران‌ معلّم‌ شهيدم‌ را فراموش‌ كنم‌»، آه‌ خدايا، خدايا، چه‌ مصيبتي‌، چه‌ فاجعه‌اي‌، چه‌ غمي‌، چه‌ دردي‌، چه‌ غربتي‌، چه‌ سرگشتي‌ اي‌ و... خدايا، خدايا، ما را درياب‌، صبرمان‌ عطا كن‌، صبري‌ جميل‌، صبر بر اين‌ تاريكي‌ كه‌ از خاموش‌ شدن‌ آن‌ شمع‌ انسانيت‌، ما را فراگرفته‌ است‌، خدايا مرا در ياب‌ كه‌ وصف‌ حالم‌ چنين‌ است‌:
شب‌ تاريك‌ و بيم‌ موج‌ و گردابي‌ چنين‌ حايل‌ كجا دانند حلال‌ ما سبكباران‌ سالحها تا صبح‌ خواب‌ به‌ چشمانم‌ راه‌ نيافت‌، با خود زمزمه‌ مي‌كردم‌: خدايا چقدر ناتوانم‌، شاه‌ را بايد كشت‌، او را قصاص‌ بايد كرد، شاه‌ او را كشته‌ است‌.
صبح‌ اول‌ وقت‌، به‌ سراغ‌ كتابفروشي‌ «آذر» رفتم‌ كه‌ يگانه‌ كتابفروشي‌ اي‌ بود كه‌ جرئت‌ فروش‌ كتابهاي‌ دكتر را داشت‌، رفتم‌ تا باز بخرم‌ و ذخيره‌ كنم‌، هرچه‌ را كه‌ از او بازمانده‌ يادگاري‌ عزيزش‌ را كه‌ همان‌ كتابهايش‌ هستند بخرم‌، نگه‌ دارم‌ و به‌ اهلش‌ برسانم‌.
از چند ده‌ متري‌ صفري‌ را ديدم‌، تعجّب‌ كردم‌ چرا كه‌ مغازه‌هاي‌ جلوي‌ دانشگاه‌ معمولاً كتابفروشي‌ است‌ و نه‌ مايحتاج‌ عمومي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ مردم‌ به‌ خاطرش‌ صف‌ بكشند!!! 

نزديك‌تر شدم‌، چشمانم‌ را چند بار باز و بسته‌ كردم‌، آيا خواب‌ مي‌بينم‌؟ آيا دچار توهّم‌ شده‌ام‌؟ خير، خير، امواج‌ شادي‌ قلبم‌ را فراگرفت‌، براي‌ لحظه‌اي‌ غم‌ شهادت‌ دكتر را فراموش‌ كردم‌ و شادي‌ زنده‌ شدن‌ آثار دكتر را جايگزين‌ آن‌ ديدم‌. نه‌ اشتباه‌ نمي‌كردم‌ صف‌ جلوي‌ كتاب‌ فروشي‌ آذر كه‌ پشت‌ شيشه‌اش‌ عكس‌ بزرگ‌ از دكتر، همراه‌ با جلمه‌ «اگر مانند عين‌ القضاب‌ شمع‌ آجينم‌ كنند، حسرت‌ يك‌ آخ‌ گفتن‌ را بردلشان‌ خواهم‌ گذاشت‌» نصب‌ شده‌ بود) تشكيل‌ شده‌ بود آن‌ هم‌ به‌ خاطر كتاب‌ ديدم‌، آن‌ هم‌ كتاب‌ عزيرترين‌ عزيزانم‌ مجدداً اشكهايم‌ فرو ريختند، اما اين‌ بار اشك‌ شادي‌، اشك‌ شوق‌ بود. گويي‌ دست‌ نوازشگر خدا بر سر من‌ بود و باعث‌ آرامش‌ قلبي‌ ام‌ شده‌ بود. آرامش‌ از اينكه‌ كوله‌ بار انديشه‌هاي‌ دكتر را برداشته‌اند و به‌ راه‌ افتاده‌اند، آن‌ هم‌ نه‌ يك‌ نفر كه‌ چندين‌ هزار نفر و آن‌ هم‌ نه‌ هزاران‌ نفر معمولي‌، كه‌ هزاران‌ عاشق‌، از جان‌ گذشته‌ و شيفته‌ كه‌ در آن‌ جوّ خفقان‌ و آن‌ فشار جهنّمي‌ ساواك‌، مردانه‌ و شجاعانه‌، قد علم‌ كرده‌ و در روز روشن‌ و جلوي‌ چشم‌ ماموران‌ امنيتي‌ ساواك‌ به‌ خريدن‌ كتابهاي‌ دكتر مشغول‌اند. 

آري‌ خون‌ دكتر چشمه‌ جوشاني‌ براي‌ به‌ راه‌ افتادن‌ جريان‌ انقلابي‌ شد، حوادث‌ خارج‌ از محدوده‌، سخنرانيهاي‌ مسجد قبا و شعري‌ كه‌ شهيد دكتر سامي‌ يار غار دكتر در رثاي‌ دكتر خواند (هرگز شاعر گمنام‌ اين‌ اشعار را نشناختم‌، اميدوارم‌ روزي‌ موفق‌ به‌ آشنايي‌ با ايشان‌ بشوم‌.)
شبهاي‌ شعر گوته‌، اعتصاب‌ دانشگاهيان‌ در دانشگاه‌ صنعتي‌ شريف‌، هجرت‌ امام‌ به‌ فرانسه‌، حوادث‌ قم‌، تبريز و... مسلسل‌ وار قلب‌ شاه‌ را نشانه‌ گرفتند و بالاخره‌ بهار آزادي‌ همراه‌ با شعر مردمي‌ «ديو چون‌ بيرون‌ رود، فرشته‌ درآيد» فرارسيد.
و بالاخره‌ خاطره‌اي‌ به‌ ياد ماندني‌ را از بحث‌ دو دانشجو كه‌ اولي‌ كمونيست‌ به‌ نظر مي‌رسيد و دومي‌ مذهبي‌ نقل‌ مي‌كنم‌ و مقاله‌ را به‌ پايان‌ مي‌برم‌:
فقط‌ چند روز از پيروزي‌ انقلاب‌ گذشته‌ بود كه‌ شاهد بحث‌ زير بودم‌:
دانشجوي‌ اولي‌: انديشه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ 70 سال‌ انقلاب‌ كمونيستي‌ در ايران‌ را به‌ عقب‌ انداخت‌. 

دانشجوي‌ دومي‌: خير تو اشتباه‌ مي‌كني‌، انديشه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ باعث‌ شد كه‌ انقلاب‌ كمونيستي‌ در ايران‌ 700 سال‌ به‌ تأخير بيافتد.
و من‌ بي‌اختيار به‌ ميان‌ بحث‌ شان‌ پريدم‌ و گفتم‌:
آقايان‌ هر دو اشتباه‌ مي‌كنيد چون‌ انديشه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ باعث‌ شد كه‌ ديگر هرگز انقلاب‌ كمونيستي‌ در ايران‌ به‌ وقوع‌ نپيوندد. (1)

پانوشتها
1. ژيلا موحد شريعت‌ پناهي‌، مقالات‌ يادبود شانزدهمين‌ سالگرد علي‌ شريعتي‌، تهران‌، نشر تفكر، 1372، صص‌ 199-193.
13- كرونولوژي‌ زندگي‌ شريعتي‌ (روايت‌ يوسفي‌ اشكوري‌)
* 12 آذر 1312 شمسي‌ در خانواده‌ي‌ استاد محمد تقي‌ شريعتي‌ چشم‌ به‌ جهان‌ مي‌گشايد.
* 1319 شمسي‌ پا به‌ دبستان‌ مي‌گذارد.
* 1329 شمسي‌ به‌ دانشسراي‌ مقدماتي‌ مشهد مي‌رود تا براي‌ معلمي‌ آماده‌ شود
* 1331 شمسي‌ به‌ عنوان‌ معلم‌ در احمد آباد به‌ درس‌ مي‌پردازد
* 1334 شمسي‌ مكتب‌ واسطه‌ را مي‌نويسد
* 1335 شمسي‌ ابوذر غفاري‌ را ترجمه‌ مي‌كند
* 1335 شمسي‌ به‌ دانشكده‌ي‌ ادبيات‌ مشهد وارد مي‌شود
* 1335 شمسي‌ سلسله‌ مقالات‌ «تاين‌ بي‌و تاريخ‌» را در روزنامه‌ي‌ خراسان‌ مي‌نويسد
* 1335 شمسي‌ مقاله‌ي‌ «من‌ كدامم‌؟» را در مجله‌ي‌ فرهنگ‌ مشهد مي‌نويسد
* 1336 شمسي‌ آيا مسلمانان‌ پيش‌ از كريستف‌ كلمب‌ آمريكا را كشف‌ كرده‌اند؟ مجله‌ي‌ فرهنگ‌
* 1336 شمسي‌ از جمله‌ اعضاي‌ نهضت‌ مقاومت‌ ملي‌ است‌ كه‌ در مشهد گرفتار مي‌شود و با پدر و عده‌اي‌ ديگر از ياران‌ به‌ زندان‌ قزل‌ قلعه‌ آورده‌ مي‌شود
* 1336 شمسي‌ از قزل‌ قلعه‌ آزاد مي‌شود
* 1338 شمسي‌ نيايش‌، نوشته‌ي‌ آلكسيس‌ كارل‌ را ترجمه‌ مي‌كند
* 1338 شمسي‌ از دانشكده‌ي‌ ادبيات‌ مشهد ليسانس‌ مي‌گيرد و چون‌ رتبه‌ي‌ اول‌ شده‌ بود بايد به‌ فرانسه‌ بفرستندش‌، ولي‌ مشكلات‌ در كارش‌ هست‌ كه‌ نمي‌تواند رفت‌.
* 1339 شمسي‌ «خوش‌ بيني‌ و بدبيني‌» نوشته‌ي‌ ژان‌ ايزوله‌ را ترجمه‌ مي‌كند و در مجله‌ي‌ آستان‌ قدس‌ منتشر مي‌شود.
* 1339 شمسي‌ بالاخره‌ مشكلات‌ به‌ شكلي‌ حل‌ مي‌شود و او به‌ فرانسه‌ مي‌رود. در فرانسه‌ در دو رشته‌ي‌ تاريخ‌ و جامعه‌ شناسي‌ مذهبي‌ به‌ تحصيل‌ مي‌پردازد.
* 1959 ميلادي‌ به‌ سازمان‌ آزادي‌ بخش‌ الجزاير مي‌پيوندد و سخت‌ به‌ فعاليت‌ مي‌پردازد.
* 1960 ميلادي‌ «به‌ كجا تكيه‌ كنيم‌؟» مقاله‌اي‌ است‌ كه‌ در يكي‌ از نشريات‌ فرانسه‌ منتشر مي‌شود
* 1961 ميلادي‌ «شعر چيست‌؟» سارتر را ترجمه‌ و در پاريس‌ منتشر مي‌كند.
* 1961 ميلادي‌ در پاريس‌ به‌ علت‌ فعاليت‌ در سازمان‌ آزادي‌ بخش‌ الجزاير گرفتار مي‌شود و در زندان‌ سيته‌ي‌ پاريس‌ با گيوز مصاحبه‌اي‌ مي‌كند كه‌ در سال‌ 1965 در توگو چاپ‌ مي‌شود.
* 1962 ميلادي‌ «مرگ‌ فرانتز فانون‌» عنوان‌ مقاله‌ ايست‌ كه‌ در پاريس‌ منتشر مي‌كند
* 1343 شمسي‌ پس‌ از گرفتن‌ دكترا در هر دو رشته‌ي‌ تاريخ‌ و جامعه‌ شناسي‌ مذهبي‌ به‌ ايران‌ باز مي‌گردد و در مرز تركيه‌ و ايران‌ در بازرگان‌ توقيف‌ مي‌شود، زن‌ و فرزندانش‌ با اتومبيل‌ ديگري‌ و خودش‌ با اتومبيل‌ پليس‌ به‌ تهران‌ آورده‌ مي‌شود و چند ماه‌ در قزل‌ قلعه‌ به‌ سر مي‌برد.
* 1344 شمسي‌ در فرهنگ‌ مشهد به‌ عنوان‌ دبير در يكي‌ از روستاهاي‌ مشهد تدريس‌ مي‌كند، سپس‌ به‌ شهر مي‌آيد و در دبيرستانها به‌ تدريس‌ مي‌پردازد. بالاخره‌ به‌ عنوان‌ استاديار تاريخ‌ وارد دانشگاه‌ مشهد مي‌شود.
* 1346 تا 1352- در مشهد- حسينه‌ي‌ ارشاد- ديگر محافل‌ دانشگاهي‌ تهران‌ و شهرستانها به‌ سخنراني‌ مي‌پردازد و بيشتر آثار انسان‌ ساز و زندگي‌ بخش‌ او مربوط‌ به‌ همين‌ دوره‌ است‌.
* مهر ماه‌ 1352- حسينه‌ي‌ ارشاد را مي‌بندند و به‌ جستجوي‌ دكتر علي‌ شريعتي‌ مي‌پردازند و چون‌ او را نمي‌يابند پدر پيرش‌ استاد شريعتي‌ را به‌ عنوان‌ گروگان‌ به‌ زندان‌ مي‌برند و بيش‌ از يكسال‌ در زندان‌ نگه‌ مي‌دارند.
* دو ماه‌ بعد، دكتر خودش‌ را به‌ پليس‌ معرفي‌ مي‌كند و تا آخر اسفند 1353 يعني‌ 18 ماه‌ در سلولهاي‌ مجرد كميته‌ زنداني‌ مي‌شود.
* از 1354 تا ارديبهشت‌ 1356 در تهران‌ و مشهد به‌ يك‌ زندگي‌ شبانه‌ ادامه‌ مي‌دهد و چون‌ اين‌ ركود با طبع‌ سركش‌ و فعال‌ و پر جنب‌ و جوش‌ او سازگار نيست‌ بالاخره‌ تصميم‌ خود را مي‌گيرد.
* 26 ارديبهشت‌ 1356- همسر و فرزندانش‌ عازم‌ اروپا و پيوستن‌ به‌ او مي‌شوند، ولي‌ در فرودگاه‌مهرآباد ازخروج‌ همسرش‌ جلوگيري‌ و دو دخترش‌ به‌ اروپا مي‌روند و يك‌ شب‌ تا پاسي‌ از شب‌ در كنار پدرشان‌ به‌ سر مي‌برند.
* 29 خرداد 1356- علي‌ به‌ آرزوي‌ خود مي‌رسد و جام‌ گواراي‌ شهادت‌ را مي‌نوشد و به‌ فوزي‌ مي‌رسد كه‌ خداوند كعبه‌ به‌ او داده‌ بود.



دكتر شريعتي، خاطرات وانديشه‌ها (1)

 

دكتر شريعتي، خاطرات وانديشه‌ها (1)

در فاصله كوتاهي كه به انتشار يادمان فراق معلم شهيد انقلاب، دكتر علي شريعتي مانده بود با سئوالاتي پيرامون «نفش فكري دكتر در پيروزي انقلاب»، نگرش وي بر برداشت سنتي از دين، ميزان نقدپذير بودن آراء ايشان، نحوه‌ي برخورد دكتر با فرهنگ و تمدن مغرب‌زمين و ... به سراغ مهندس مهدي بازرگان رفتيم و ايشان با توجه به نامساعد بودن وضع مزاجي و فرصت زماني‌كوتاهي ‌كه تا انتشار ويژه‌نامه در اختيارشان نهاده‌ بوديم، در گفت‌وگويي يك ساعته با سرويس معارف روزنامه جهان اسلام شركت نمودند و به ذكر نكاتي تاريخي- توضيحي درباره‌ي مقاطع خاصي از زندگي دكتر پرداختند كه ذيلاً توجه خوانندگان گرامي را به آن جلب مي‌نمائيم:

 

   

  • ميزان آشنايي شما با دكتر شريعتي و آراء و مكتوبات او تا چه حد است؟

  □ ارتباطم با دكتر شريعتي بسيار نزديك و صميمي، و آشنايي‌ام با او از خيلي وقت پيش بود؛ حتي يادم هست‌كه پس از شهادت او وقتي با مرحوم استاد محمدتقي شريعتي صحبت مي‌كرديم، ايشان به من گفت كه مي‌دانيد دكتر شريعتي را شما براي تحصيل جامعه‌شناسي به اروپا فرستاديد؟ من گفتم: يادم نيست. و ايشان گفتند كه : بله با علي بعد از تمام كردن متوسطه، خدمت شما رسيديم و گفتيم كه او تمايل به تحصيل در فرنگ دارد و مي‌خواهد با شما مشورت كند كه در چه رشته‌اي تحصيل كند و شما گفتيد، اروپا رفتن خيلي هم خوب است و بهتر است كه جامعه‌شناسي بخواند؛ چون معمولاً استادان جامعه‌‌شناسي و جامعه‌شناسان اغلب متفكريني هستند كه ضددين‌اند و اساساً جامعه‌شناسي به عنوان يك رشته‌ي الحادي و ضد خدا معرفي شده است و حتي يهودي‌ها بيشتر جامعه‌شناسي مي‌خوانند، و اينكه جامعه‌شناسي رشته و زمينه‌اي است كه از آن خيلي مي‌شود به نفع اسلام و پاسخ‌گويي به ايرادات استفاده كرد. و ايشان [علي شريعتي] رفت. به اين ترتيب من چنين همكاري نزديكي با علي از همان اول داشتم. بعدها هم كم و بيش با هم بوديم. اما در سخنراني‌هايش در آن پنج سال كه اوج فعاليت او بود، خيلي حضور نداشتم و فقط گاه‌گاهي در حسينيه ارشاد حاضر مي‌شدم. كتاب‌هاي دكتر شريعتي را هم بيشتر آن نوعش را مي‌خواندم كه مورد اعتراض و اتهام و هوچي‌گري بود، مانند «تشيع  علوي و تشيع صفوي»، چرا كه با اصول كلي تفكر وي و جهت حركتش توافق داشتم و خود را ملزم مي‌ديدم كه مدافع آراي منطقي او باشم. در آن سال‌ها، آقايي به نام محمدعلي انصاري كتابي به نام «دكتر چه مي‌گويد؟» نوشته بود و تهمت‌هاي بسيار عجيب و زشت به دكتر وارد كرده بود. من آن كتاب را كه خواندم، ديدم مطالبي را به دكتر استناد داده كه نه تنها به عقل جور در نمي‌آيد، بلكه حتي مأخذ آنها را نيز معرفي نكرده است؛ مثلاً گفته دكتر در فلان كتاب و فلان صفحه به حاضرين در سخنراني خود گفته است كه چرا وقت خود را در اينجاها تلف مي‌كنيد! برويد و در همين باشگاه رو به روي حسينيه- كه از مراكز فساد و وابسته به ساواك بود- تفريح كنيد! من واقعاً متعجب شدم و شاخ در آوردم، و چون نشاني داده بود، اين كتاب را تهيه كردم و خواندم اما اثري از آن حرف‌ها نديدم... و حتي به مرحوم دكتر بهشتي گفتم، آقا چرا يك روحاني بايد چنين مزخرفاتي را بنويسد؛ اين وظيفه‌ي شماست كه پاسخ دهيد؛ چون من اگر پاسخ بگويم يك نفر غير معمّم هستم و از همان قماش كه دكتر شريعتي بود؛ شما لااقل جواب بدهيد. مرحوم دكتر بهشتي گفتند كه شما بهتر مي‌توانيد جواب بدهيد و من گفتم كه قبلاً جواب داده‌ام و باز هم جواب مي‌دهم، اما شما موقعيتي داريد كه روي منبر بهتر مي‌توانيد به اين اتهامات جواب بدهيد...

  پس از اختلاف دكتر شريعتي با مرحوم استاد مطهري، اطلاعيه و اعلاميه مشتركي از طرف بنده و مرحوم مطهري منتشر مي‌شود. خود دكتر شريعتي گفته بود كه من اختيار تامّ مي‌دهم به مطهري و بازرگان كه كتاب‌هاي من را بخوانند و هر جا را كه لازم ديدند خودشان اصلاح كنند...

 

  • آقاي مهندس، گويا دكتر وصيتي هم كرده بود كه آقايان محمدتقي جعفري و محمدرضا حكيمي، آثارش را تصحيح كنند؟

  □ شايد؛ ولي يادم هست كه در همان اواخر، مرحوم مطهري به بنده مراجعه كرد و اين كار را شروع كرديم. مرحوم مطهري گفت : اجازه بدهيد از همان كتاب «چه بايد كرد» و «از كجا آغاز كنيم» شروع كنيم. يك جلسه هم نشستيم و آن كتاب را خوانديم. اما بعداً گرفتاري‌هايي پيش آمد و دوران مبارزات شروع شد و در نتيجه فرصتي پيدا نكرديم كه آن كار را ادامه دهيم. اين مقدمه را به اين لحاظ گفتم كه من كتاب‌هاي دكتر شريعتي را به‌طور كامل و دقيق و آن‌گونه كه سئوالات شما ايجاب مي‌كند، مطالعه نكرده‌ام و نمي‌توانم به‌طور دقيق به سئوالات شما پاسخ دهم. و متأسفانه من علاوه بر اين، فرصت و حالي ندارم، بضاعت علمي پاسخ به اين مسائل مهم را هم ندارم، و حيف است كه در مورد شريعتي پاسخ‌هاي سبك و سست داده شود.

 

  • آقاي مهندس گويا چندي پس از صدور اعلاميه‌ي مشترك شما و مرحوم مطهري، شما امضاي خودتان را پس گرفتيد؛ اگر ممكن است قدري پيرامون همين مسئله توضيح بفرماييد؟

  □ واقع مسئله اين است كه من امضايم را پس نگرفتم؛ مسئله از اين قرار بود كه در آن بحبوحه‌ي حملات به دكتر شريعتي كه متأسفانه از ناحيه‌ي برخي علما نيز به آن دامن زده مي‌شد و حتي مثلاً آقاي مرتضي عسكري گفته بود كه دكتر شريعتي اعدا عدو دين است- البته من از خودش اين را نشنيدم ولي از ديگران شنيدم- و يا مثلاً از مرحوم علامه طباطبايي نيز نوشته‌اي در مورد شريعتي گرفته بودند كه البته به آن تندي و زشتي كه پاسخ ديگران بود، نبود و ايشان گفته بودند «كه آراي دكتر شريعتي عموماً با آنچه ما از دين مي‌فهميم تطبيق نمي‌كند.» در اين ميان من كه با مرحوم مطهري ارتباط و نزديكي بسيار صميمانه‌اي داشتم، فكر كردم كه همان‌طور كه اگر دكتر بهشتي در جواب انصاري مطلبي مي‌گفت مفيد بود، مرحوم مطهري هم اگر در مورد دكتر شريعتي مطلبي بگويد خيلي مفيد خواهد بود.

  اتهامات عليه دكتر شريعتي تا آنجا پيش رفته بود كه او را بي‌دين، معاند و ضدخدا معرفي مي‌كردند. و من فكر كردم كه اگر مرحوم مطهري در مورد دكتر چيزي بگويد مفيد خواهد بود... در آن جمعي كه همه بوديم، به ايشان تكليف شد كه چيزي در اين مورد بگويند و يا بنويسند و ايشان گفتند كه به طور مشترك با شما (مهندس بازرگان) اعلاميه بدهيم. و من هم قبول كردم چون وسيله‌اي بود كه مرحوم مطهري در اين مورد چيزي بگويند. لذا با مشورت يكديگر متني را تهيه كرديم و بيشتر هم ارزش آن كار، به خاطر امضاي آقاي مطهري بود،‌چون شخصيتي روحاني و محقق و ذي‌نفوذ بود. در آن نامه ما با ذكر مراتب ايمان و اعتقاد و خدمات دكتر شريعتي و نبوغ او و تأثير او در انقلاب و مؤمن‌سازي جوانان،‌به ذكر نكاتي پرداختيم. مثلاً از آنجا كه ايشان در غرب تحصيل كرده و از منابع دست اول دور بوده، ممكن است در بعضي نظرات خود آن‌گونه كه بايد و شايد، نظرات دقيق و عميق و مطابق با نصوص ديني ارائه نكرده باشد. واقعاً هم تمام نظريات ايشان كه درست نبوده و نيست. اما عمده نظر ما اين بود كه بگوييم ايشان مسلمان است، علاقه‌مند، معتقد و خدمت‌گزار به نسل جوان... اما پس از انتشار اين اطلاعيه، حتي از طرف دوستان هم به من اعتراض شد. بازار تهمت و شايعه هم كه مي‌دانيد در كشور ما هميشه داغ و پرمشتري است. از همين نامه كه جهت دفاع از دكتر تهيه شده بود برداشت‌هاي متناقضي صورت گرفت. مثلاً عده‌اي آمدند و گفتند آقا، اين چه كاري بود، اطلاعيه‌اي داديد كه دست‌آويز ساواك هم شده است... لذا شايد درست برعكس آن چه كه ما از آن نامه انتظار داشتيم، تأثيري متضاد به وجود آمد. چون آن نامه‌، نود درصد تأييد و تجليل شريعتي بود و اصلاً قابل قياس و مقايسه با آنچه كه علما در مورد شريعتي داده بودند، نبود- حتي در مقايسه با متين‌ترين و مؤدبانه‌ترين آنها كه از مرحوم علامه طباطبايي بود-. ولي از آنجا كه در آن نامه، اشاره‌اي هم كرده بوديم كه آنچه ايشان گفته است ممكن است به طور تام درست و دقيق نباشد، ‌مورد رنجش دوستان واقع شد. البته ساواك هم از اين مسئله استفاده كرد و چون قصدش اختلاف‌اندازي بود شايد به نشر آن نامه اقدام نموده باشد تا ميان ما و شريعتي اختلاف بيفكند. بر اين اساس لازم بود كه بنده يك اعلاميه‌ي توضيحي هم بدهم، در آن نامه، ضمن بزرگداشت مجدد شريعتي، گفتم و نوشتم كه از روشنفكران ما انتظار نمي‌رود كه شخص‌پرست و متعصّب باشند، چنان‌كه شريعتي هم اين گونه نبود. اين بود كه نه من و نه مرحوم مطهري هيچ يك امضاي خود را پس نگرفتيم، بلكه مي‌خواستيم خشم و هيجان بسيار شديد طرفداران متعصب شريعتي را كه در خصوص انتشار آن نامه‌ي مشترك ايجاد شده بود- و تحقيقاً مطلوب دكتر شريعتي هم نبود- تقليل و تسكين دهيم. با اين حال، اقدام و پاسخ به اتهامات و نظرات روحانيون و علما را من ادامه دادم... ملاقاتي با مرحوم آقاي محلاتي داشتم؛ ايشان از كساني بود كه هنوز چيزي عليه دكتر شريعتي نگفته بود. ايشان تابستان‌ها به تهران و شمال مي‌آمدند. يكي از دوستان شيرازي با من صحبت كرد و قبل از اينكه آيت‌‌الله محلاتي به تهران بيايد به من گفت كه آقاي محلاتي را درياب! و با ايشان قبل از آنكه عليه شريعتي چيزي بگويد، صحبت كن. من هم با آقاي محلاتي ديدار و ملاقاتي داشتم. ايشان هم از من پرسيد، نظر شما در مورد شريعتي چيست؟ من گفتم كه بعضي كتاب‌هاي شريعتي را كه مي‌خواندم، از جمله «فاطمه، فاطمه است»، به ارادت و احترام من نسبت به ائمه و شخص حضرت زهرا(س) افزود؛‌ و البته منظورم از گفتن اين مطالب آن بود كه به آقاي محلاتي به طور ضمني گفته باشم شريعتي شيعه است و معتقد به اهل بيت. بعد اين داستان را برايش تعريف كردم كه: در يك سالي، كه آقاي محمدامين جبل‌عاملي به ايران و به حسينيه ارشاد دعوت شده بود، در يك مهماني خصوصي كه طالقاني، مطهري، جزايري و عده‌اي ديگر هم بودند، من از ايشان پرسيدم كه آيا اين شايعه درست است كه آخرين سخنراني شما به اين علت لغو شد كه دكتر شريعتي در پاسخ به دانشجوياني كه از اهل‌بيت سئوال كرده بودند گفته بود كه «اين حرف‌ها همه مزخرف است»؟ (چرا كه چنين شايعه‌اي مطرح بود كه آقاي جبل‌عاملي به اين علت، سخنراني خود را انجام نداده است). ايشان با تعجب و ناراحتي گفتند كه خير، من آن روز ناخوش بودم و نمي‌توانستم سخنراني كنم.

  براي آقاي محلاتي گفتم همان‌طوركه مي‌بينيد اين‌گونه وقايع و حوادث را تحريف‌ مي‌كنند و شخصيت‌ها را مورد ترديد قرار مي‌دهند. و همين داستان و توضيح من باعث شد كه آقاي محلاتي قانع شوند و اعلاميه و اظهارنظري بر عليه دكتر شريعتي نكنند.

  يك جريان ديگر هم برايتان تعريف مي‌كنم؛ پس از فوت دكتر شريعتي، يك روز- كه از اعياد مذهبي هم بود- ‌در قم به ديدار مرحوم آيت‌الله مرعشي نجفي رفتم (بين ما و ايشان نسبت خويشاوندي هم بود). چون روز عيد بود، عده‌اي از علما در منزل ايشان بودند. ايشان از من پرسيدند كه دكتر شريعتي چه مي‌گويد و اين اظهارنظر علما و دانشمندان در مورد ايشان به چه خاطر است. بنده هم توضيحاتي دادم و گفتم كه ايشان مؤمن و معتقد است و گفته‌هايش نيز اثر فراواني روي جوانان ما نهاده است. ايشان هم تا آن وقت هنوز چيزي بر عليه شريعتي نگفته بود. با اين توضيحات جوّ مجلس تقريباً موافق با دكتر شريعتي مي‌نمود، اما در همين حين يكي از آقايان حضّار گفت كه مي‌دانيد دكتر شريعتي معتقد به اسلام بدون روحانيت بود؟ با اين قول، گويي مجلس به يك باره متغير و متشنّج شد كه البته من هم توضيحاتي دادم...

 

  • جناب آقاي مهندس،‌ ما سئوالات زيادي در ارتباط با شريعتي و افكار و آراي او داشته و داريم، اما گويا فرصت و نيز مساعدتي در حال و مزاج شما نيست؛ فلذا به چند سئوال كوتاه اكتفا مي‌كنيم. لطفاً اگر ممكن است، نقش انديشه‌هاي دكتر شريعتي را در تكوين انقلاب اسلامي بفرماييد؟

  □ دكتر شريعتي تأثيرات فراواني بر انقلاب داشته است. اگر بپذيريم كه انقلاب اسلامي ما بر چهار و يا سه پايه بنا شده است، ‌دو پايه‌ي آن از آنِ دكتر شريعتي است؛ يعني اوست كه اين مباني را محكم كرده است؛ البته بعضي معتقدند كه پايه سومي هم از آن اوست. ‌آن دو پايه‌ي اول، يكي شهادت است و ديگري امامت و سومي هم مستضعفين. او با افكار، آراء، نوشته‌ها و عمل خود چيزي را در جامعه‌ي ايران به‌وجود آورد كه قبلاً يا اصلاً نبود و يا خيلي ضعيف بود.

  ايراني به‌طور‌كل، در عالمِ فداكاري در راه مال و خرج‌كردنِ زكات و ايثارِ ثروت و مال، سرآمد همه‌ي ملل است و واقعاً موقوفات آن طوركه در ايران  وجود دارد، ‌در هيچ جاي ديگر، نيست؛ اما وقتي پاي جان به ميان مي‌آيد، ايراني هميشه قدري تعلل داشته است. شريعتي ايده‌ي شهادت را به طور كلان و گسترده در جامعه رايج و جاري كرد. ما در مبارزات جوانانمان با شاه و پس از آن در جنگ با عراق ديديم كه يكي از پايه‌هاي بسيار مستحكم پيروزي امام خميني، همين آمادگي مردم براي شهادت بود. چنان‌كه خود ايشان گفته بود: ملتي كه شهادت دارد پيروز است. انصافاً سهم دكتر شريعتي در امر توسعه و ترويج اين ايده بسيار زياد است و به احتمال زياد اگر او اين آمادگي و اين استقبال از جهاد و شهادت را ايجاد نكرده بود جوانان به اين راحتي و سهولت، به دنبال شهادت نمي‌رفتند. تعاليم دكتر شريعتي مثل موج بود كه همه جا مي‌رفت؛ در شهرها و روستاها و دهات و در ميان تمام قشرهاي جامعه از بي‌سواد و باسواد و روشنفكر رايج بود. و ما اگر ملتمان را شهيدپرور مي‌ناميم، بايد اين صفت را براي شريعتي برازنده‌تر بدانيم و اين مسئله‌ي شهادت از اركان مهم پيروزي انقلاب و حاكميت روحانيت بود.

  دومين ركن مهم پيروزي، مسئله‌ي رهبري و امامت و ولايت فقيه بود. از خصوصيات اسلام، مسئله‌ي امامت به همين شكل خاص است. و اكنون شريعتي سعي مي‌كرد كه تلقي شيعي از امامت و ولايت را اثبات و ترويج كند. او معتقد به دموكراسي هدايت شده و رهبري شده بود و در كتاب «امت و امامت» اظهار كرده است كه من از اين كشفم خوشحال هستم كه فهميده‌ام امت و امام از مشتقات يك ريشه هستند و ما اين امتياز را نسبت به غربي‌ها و افكار غربي داريم كه آنها از كلمه‌ي ناسيون و ناسيوناليسم استفاده مي‌كنند كه ريشه‌ي آن از ولادت و زادن است ولي ما «امام» را به كار مي‌گيريم كه معناي اجتماعي دارد و اساساً رهبري در انديشه‌ي اسلامي لازمه‌ي زندگي اجتماعي و جمعي است.

  در مرحله‌ي سوم، شريعتي معنا و مفهوم «مستضعف» را وارد جامعه‌ي فكري ما كرد؛ چنان‌كه در بيانات و تأكيدات و توصيه‌هاي امام هم ما اين معنا را مي‌ديديم. البته دكتر شريعتي معناي خاصي براي اين كلمه قائل بود و مستضعف را بنا بر انديشه‌ي قرآني، صاحب ضعف فكري و فرهنگي مي‌دانست و آن را به كساني اطلاق مي‌نمود كه در زير يوغ اغنيا- كه خود را «ربّ» مي‌دانستند- قدرت فكري و فرهنگي خود را از دست داده است. شريعتي «مستضعف» را به جاي «پرولتر»- كه ماركس و لنين به كار مي‌بردند- به‌كار مي‌برد و، انقلاب را نه معلول پرولترهاي اقتصادي كه حاصل رنج‌هاي مستضعفان مي‌دانسته است.

 

  • آيا با توجه به‌نگرش خاص دكتر به‌دين، به‌نظر شما، از فحواي‌كلام و انديشه‌ي ايشان بر نمي‌آيد‌كه دين‌ را نه فقط براي آخرت بلكه به‌عنوان يك سلاح دنيوي نيز به‌كار مي‌برد؟

  □ البته من نمي‌خواهم به‌طور خيلي وسيع وارد اين بحث شوم؛ من در همين مسئله سخنراني داشته‌ام كه آيا دين و رسالت دين، اصلاح زندگي دنيوي است و يا توجه دادن به خدا و آخرت؟- كه ممكن است چاپ شود، اگر اجازه بدهند-. اما فقط اشاره مي‌كنم كه نگاه دكتر شريعتي به دين نگاه كسي بود كه درد اجتماعي داشت؛ دردمنديِ اجتماعي- سياسي شريعتي، او را به دين و نگاه و توجه به دين كشاند. البته عموماً از دين چنين برداشتي دارند كه مي‌خواهند برنامه‌ي كامل و جامعي براي سامان بخشيدن به زندگي ارائه نمايند؛ در واقع اسلام را به عنوان يك ايدئولوژي در مقابل ماركسيسم و يا ناسيوناليسم مطرح مي‌كنند. من در آن سخنراني از نظرات دكتر شريعتي هم سخن گفته‌ام كه مشروح آن را ان‌شاءالله خواهيد ديد. البته ممكن است به نظر شما اين اشكال به نظر برسد كه اگر دين را امري قدسي و آخرتي بدانيم آيا اساساً اين نوع نگاه به دين، با في‌المثل تشكيل نهضت‌آزادي و تلاش براي تشكيل يك سازمان، كه با كمك از انديشه‌هاي ديني، مبارزه مي‌كند، تناقض ندارد؟ كه در اينجا به طور مفصل نمي‌توانم وارد اين بحث بشوم.

 

  • با توجه به‌تعلق خاطري كه دكتر شريعتي به اومانيسم داشت، عده‌اي از منتقدين وي را فردي كه مباني نگرش‌هاي خود را از غرب گرفته و شايد به نوعي غرب‌گرا و غرب‌زده بوده است، مي‌دانستند؛ در اين مورد توضيح بفرماييد ؟

  □ تا آنجا كه من يادم هست به او كمتر از اين نوع ايرادات وارد مي‌كردند. اتهام او غرب‌زدگي نبود، بلكه اساساً ضددين بودن، الحاد، التقاط و... بود. اومانيست‌بودن اتهامي است كه اين روزها بيشتر به خود ما وارد مي‌كنند. شايد در فحواي ايراداتي كه به دكتر شريعتي وارد مي‌كردند نوعي حسادت و حساسيت وجود داشت؛‌گويي بعضي نمي‌پسنديدند كسي خارج از حوزه‌ي روحانيت در برسي مسائل اسلامي با آنها رقابت داشته باشد. و شايد اصلاً در همه‌ي اديان اين گونه باشد كه روحانيون تمايل ندارند كه در برابر فهم آنها از دين، فهم ديگري مطرح گردد؛ لذا بيشتر دشمني‌ها از اين جهت بود و توجهي نداشتند كه در اثر تعاليم او (دكتر شريعتي) جواناني كه هيچ تعلق خاطري به اسلام نداشتند و حتي شعائر ديني را نيز رعايت نمي‌كردند، به اسلام متعهد و متعبّد شوند.

  ما اگر امروز از اومانيسم سخن مي‌گوييم بدان دليل است كه معتقديم اسلام به بهترين شكل و بهترين وضع از انسان و حقوق انسان سخن گفته و حمايت كرده است و عقيده داريم كه آزادي‌خواهي (ليبراليسم) در درون اسلام است و از دل اسلام برمي‌آيد.

 

  • به عنوان آخرين سئوال از حضرت‌عالي، خواهش مي‌كنيم بفرماييد آيا امروز جامعه‌ي ديني ما محتاج يك تبيين و تفسير واحد از دين مي‌باشد (يعني نگرش معهود سنتي) و يا اينكه لازم است به دين از نگاه‌ها و مناظر متفاوت و متعدد نظر افكنده شود؟

  □ به عقيده‌ي بنده- كه البته با آراي مرحوم طالقاني و مرحوم مطهري نيز هماهنگ است- ما بايد اول منظورمان را از «سنت» مشخص كنيم. منظور از سنت چيست؟ به نظر من، امروز بايد به اسلامِ قرآني بازگرديم. سنتِ ما قرآنِ ماست و نگاه سنتي به دين؛ يعني نگاه قرآني به دين. همان‌طوركه سيدجمال هم مي‌گفت، اسلام برخاسته از قرآن و تأييدشده با عترت بايد منظور ما باشد. و اگر فقط با ديد جامعه‌شناسي و يا علمي و يا عرفاني و يا معرفت‌شناسي بدون نظر به قرآن و منطق قرآن، به دين نگاه شود بي‌حاصل است؛ ولي اگر به دين با نگاه قرآن نظر افكنيم، هم مسائل علمي و هم مسائل جامعه‌شناسي و معرفت‌شناسي وجود دارد. بنده خودم تمام مطالعات ديني‌ام، ديد علمي دارد ولي هيچ‌گاه از نگاه قرآن به اسلام هم غفلت نكرده‌ام؛ ما سعي در فهم علمي قرآن و پاسخ به ايرادات علمي وارد بر اسلام داشته‌ايم. البته نوع نگاه به دين، انحصاري هم نيست و از دريچه‌هاي مختلف بايد به آن نگريست؛ اما چنان كه گفتم هيچ وقت نبايد از قرآن غفلت كرد:

اِذا التَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ المُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ. (2)

  با اين ديد و با اين نگاه، نظركردن مناظر مختلف به اسلام بي‌اشكال است و، تنوع نگاه‌ها- كه شما اشاره كرديد- در اين صورت مفيد خواهد بود؛ و البته شريعتي هم با اين نوع نگاه مخالفت نداشت.

 

  • بسيار سپاس‌گزاريم كه علي‌رغم نامساعد بودن شرايط مزاجي، وقت خود را در اختيار ما و خوانندگان قرار داديد.

  

1. متن تنقيح شده‌ي مصاحبه نشريه جهان اسلام با مهندس بازرگان در سالگرد رحلت معلم انقلاب، دكتر علي شريعتي؛ به نقل از مجله «جهان اسلام» صفحات 25 تا 28 و 154، شماره 5، مورخ خرداد 1372.

 

2. حديث نبوي: هنگامي كه فتنه‌ها چون شب تاريكي شما را احاطه كرد و پوشاند رو به قرآن  آوريد، به قرآن بازگشت كنيد.

 

 



خاطرات رضا کیانیان از دکتر علی شریعتی /

 

خاطرات رضا کیانیان از دکتر علی شریعتی / به نظر من سهراب سپهری انقلابی آن زمان بود

سایر مطالب - ویژه نامه خبرآنلاین در سالگرد مرحوم دکتر علی شریعتی / خاطرات رضا کیانیان به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دکتر شریعتی

"سابقه آشنایی من با مرحوم شریعتی به دوران دبیرستان در مشهد بازمی گردد. آن زمان که عضو گروه تئاتر پارت بودم. مسوول این گروه برادر بزرگ تر من داوود کیانیان (پژوهشگر و نمایشنامه نویس کودکان) بود و برای هر نمایش از دکتر شریعتی دعوت می کردند و ایشان نیز حضور می یافتند و نمایش های گروه را مورد بررسی قرار می دادند.

حضور قابل توجه دکتر شریعتی در جلسات نقد و بررسی نمایش ها برای اکثر دست اندرکاران گروه موجب دلگرمی بود، چرا که بنا به سنت گروه، بعد از سی شب اجرا، افراد مختلفی که نمایش را دیده بودند در جلسه نقد و بررسی شرکت و نظرات خود را در آن برنامه مطرح می کردند تا در برنامه ها و اجراهای بعدی آن نظرات لحاظ شوند. من برای اولین بار با دکتر شریعتی در این جلسات آشنا شدم و دوستش داشتم. بسیار دوست داشتنی بود. بعد از آنکه به تهران آمدم، این ارتباط ادامه یافت و در اکثر کلاس ها و جلسات حسینیه ارشاد هم شرکت می کردم. در این مقطع من با تغییر رشته به دانشگاه هنرهای زیبا آمده بودم و در کلاس ها و کارگاه های نقاشی حسینیه ارشاد به عنوان مربی شرکت می کردم. خاطرم هست یک بار دکتر شریعتی به این کارگاه ها که در زیرزمین حسینیه بود، آمد و نقاشی بچه ها را نیز تماشا کرد که به من گفت به بچه ها بگو از رنگ سرخ در نقاشی ها استفاده کنند. ما نیز متاثر از شرایط انقلابی آن زمان دست به سرخ کردن مان خوب بود.

یکی دیگر از فعالیت های من در حسینیه ارشاد مربوط به تئاترهای آنجا بود. در تئاتر سربداران به کارگردانی آقای محمدعلی نجفی نیز حضور داشتم و پوستر این نمایش را من طراحی کردم. در این نوع برنامه ها با آقایان سیدمحمد بهشتی و میرحسین موسوی نیز ارتباط داشتم. از آخرین ملاقات های من با دکتر شریعتی، در زندان کمیته مشترک بود که به جهت یک سلام و احوالپرسی کوتاه هم کتک مفصلی خوردیم.

اما امروز مدت ها از آن دوران می گذرد و می توان با احاطه بیشتری به آثار و آرای شریعتی نگریست. در مجموع او بیشتر از آنکه یک جامعه شناس و تحلیلگر مسائل دینی باشد، یک شاعر بود و جادویی در کلامش وجود داشت که مخاطبان را سحر می کرد. این وجه شاعرانه شریعتی در آثار مکتوب او نیز مشهود است و بنا به مقتضیات این نوع تفکرات و شرایط آن زمان می توان به غلبه تفکر تخریبی اشاره کرد که در همه انقلابیون آن زمان مشترک بود.

تقریباً تمام آنان بدون آنکه حرف جدیدی ارائه دهند همه چیز را نابود می کردند، بدون آنکه بگویند چه می خواهند جایگزین آن کنند. این نقص بزرگ اندیشه های انقلابی است که بدون برنامه فقط نکات آرمانی و ایده آل ها را مطرح می کرد. معمولاً انقلابیون تنها برای خراب کردن برنامه دارند و برای ساختن فقط آرمان دارند ولی به هر حال از اندیشه های او در دوران جوانی و ایام دانشجویی ام بهره بردم، بدون آنکه رابطه مرید و مرادی با ایشان داشته باشم. خوشبختانه ایشان نیز این نوع روابط را نمی پسندیدند و با شاگردان خود بی هیچ تکلفی به بحث و گفت وگو می نشستند.

فکر می کنم با تفکرات شاعرانه و زیباپسندانه یی که ایشان داشتند اگر تا امروز زنده بودند منتقد اندیشه های آن زمان شان می شدند. انقلابی بودن در آن زمان یک رسم بود، یعنی سنت روشنفکری آن زمان بود. انقلابی در آن زمان به نظر من سهراب سپهری بود که تسلیم سنت ها و جو روشنفکری نشد و حرف خودش را زد و کار خودش را کرد و خلاف جریان رود شنا کرد."



ليست صفحات
تعداد صفحات : 51
.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران