
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم







به نام خدایی که ماهی قرمز
رامحتاج دریای آبی آفرید
و
به نام خدایی ک خون قرمز را
محتاج رگ های آبی آفرید
در انبوه برفها
گاهی ماضی گاهی مضارع
میشمرد
خورده کلاغها سالها
روی برجکش دید میزدند
تنمردگی حیات را
وقتی
مردانی خوابالوده برای
مفهومی دریغ شاید وطن
شاید هورمونهایی ناطق
با طبل بزرگ زیرپای چپ
بر بدنش میکوفتند
و اب از ابشان تکان نمیخورد
پوتین ها
روانه ی تاریخ میشدند
مردان روانه ی جنگ
سربازخانه
درگیر دیوارنوشته هایی
که در سرش رژه میرفتند
اما کلاغها
هیچ گاه نفهمیدند
خانه ای
با هم اغوشی سیمهای خاردار
زنی بود که ارایش نظامی داشت...
خم ميكرد
به پرنده هايي
كه با شيشه عشق بازي كرده بودند
و حتي
به جهاني كه احساسهاي فلزي اش
قتل عام كرده بود خاطره ها را
راننده تاكسي
از ترمزها خسته بود
از خطوط
كه هرزه گرانه
چشمانش را به خاكي ميكشيدند
از صداي ادامس جويدن دختركي
كه نميدانست
كجاي دنيا بايد پياده شود
از مرداني با دكمه هاي فشرده زير گلو
و خداشان
كه خانه اش روزنه اي رو به شهر نداشت
راديو با دهن كجي
نرخ ارز را به رخ ميكشيد
من فاتحه ي شهر را ميخواندم
و مرد فاتحه ي زيستن را
انگار
تقدير پيكان بود
كه نگاه هامان به اينه اش تبعيد شوند....!
گفتی که بیا و از وفایت بگذر حرف هایی از زبان خود مریم حیدرزاده : من متولد ۲۹ آبان ۱۳۵۶ و ساکن تهران هستم . از هشت سالگی شعر را شروع کردم . تقریباً سه سال و نیم سن داشتم که عمل آب مروارید روی چشمم انجام شد . سه نظر راجع به این عمل وجود داره . یک سری از پزشک ها معتقد هستند که دستگاه های بیمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بین رفته و چشم چپ هم ضعیف شده . یک سری هم این اشتباه رو می گذارند به حساب ناشی بودن و سهل انگاری پزشک . به هر حال من می گذارم به حساب یک کلید طلایی که در تقدیر انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی که میافته به نظر من بهانه هست . البته من خیلی از تصویرها رو یادمه یک عروسک دارم که مال دو سالگیم هست به اسم ” نینا ” که کاملاً اون رو یادمه و یک پلنگ صورتی … و عینک ذره بینی که خوشخبتانه دیگه نمی زنم !و رنگها روهم بخصوص یادم میاد مخصوصأ رنگ سرخ . من همیشه دسته گلهای عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو همیشه می چیدم ! بیشترین گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چیدم که همین جا ازشون معذرت خواهی می کنم !من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از اونها نثر هست . یکی رو سال ۱۳۸۰ منتشر کردم به اسم “نامه هایی که پاره کردم ! و یکی دیگه از اونها اردیبهشت سال جاری ( ۱۳۸۳ ) منتشر شد به نام ” نامه هایی که پاره کرد ی ” من با تو هرگز سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم سلام ای خنجر حرفای مردم
از لهجه بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم
سلام ای آشنا با رنگ خونم سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت همون که از تو یک بت ، یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ، مهر لباش بود اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم ولی دیگه گذشت اون حرفا ، خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟ با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر نمی بینیم همو این خوبه ، بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟ کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟ چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ که عشق ما رسید به سد هرگز
ای کاش اشکهای تنهایی شب ، لب می گشودند و از دل عاشق حرف می زدند ، دلی که هر شب چشمانش بارانی است.
ای کاش...
ای کاش در خواب می دیدمش تا با اشک بهش بگم که عاشقونه میپرستمت.
ای کاش...
ای کاش ابر بودم تا وقتی که به یاد تو می باریدم ، همه می دیدند و شاهد می شدند و شهادت می دادند که چگونه برای رسیدن به تو لحظه شماری می کنم

حتي باخيالت حتي باخيالت لبخندهست،شادي هست،بوسه هست وآغوشي أست که من درآرامش آن هرشب به خواب ميروم باخيالت عشق هست براي حس خوشبختي حتي خيالت کافيست



گریه هر شب من شده عادت تنهایی
عشق تو,تو دل من شده باعث رسوایی
وای از تنهایـــــــــــی
قلب دیوونه من هنوزم دوست داره
همدم گریه من شب و این درو دیواره
میترسم اینهمه حسی که دارم
یروز باعث بشه تنهام بذاری
میترسم خسته شی از عاشقی هام
نمیدونم تا کی طاقت میاری




تو مثل مسیری به اردیبهشتی
بهت قول میدم ازت برنگردم
بهت دل سپردم درست از همون جا
که دستای کوچیکتو لمس کردم
آبنباتی ترین روز سال را با شیرین ترین ماچ عمرم
به خوشمزه ترین شکلات عمرم تبریک میگم
شکلات من ولنتاین مبارک




مست بگو,راست بگو
تا شب یلداست بگو
تا نفسی هست بگــو
هرچی دلت خواست بگــو



این حقم نیست,این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی,وقتی میبینی بریدم
این حقم نیست,حق من که یه عمر با تو بودم اما
با تو روز خوش ندیدم...
به گزارش فارس، تصاویری که مشاهده میکنید، تصاویری تاریخی هستند که هریک از آنها به حادثهای تاریخی اشاره دارند.
تصاویری که ناگفتههای بیشماری را در خود نهفته دارد و شاید هزاران کلمه قاصر از آن باشد که بتواند با زبان آن را به مخاطب القاء کرد.
بسیاری از این تصاویر تاثیری تاریخی از خود برجای گذاشته و تغییر و تحولاتی بزرگ از سقوط امپراتوریها تا سرنگونی رژیمها و روی کار آمدن نظامهای جدید را موجب شدهاند و زبان تصویر بیتردید رساترین و گویاترین تصویر در این زمینه است.
این تصاویر، عکسهای برگزیده سالهای 1956 تا 2011 میلادی هستند که هریک حادثه یا واقعهای بزرگ را در این سال زنده نگه داشتهاند.

سال 1956: زندانی آلمانی جنگ جهانی دوم

سال 1957: اولین دانشآموز سیاه پوستی که در آمریکا وارد دبیرستان میشود و مورد تمسخر همکلاسی سفید پوست خود قرار میگیرد

سال 1958: مسابقات قهرمانی فوتبال بین پراگ و براتیسلاوا

سال 1963: خودسوزی یک راهب بودایی در اعتراض به تبعیض اعمال شده علیه بوداییها

سال 1964: بازماندگان جنگ ترکیه - یونان که بستگان خود را در آن از دست دادهاند

سال 1965: تلاش یک زن ویتنامی برای نجات خود و فرزندانش از بمباران جنگندههای آمریکایی

سال 1966: کشیدن پیکر یک ویتنامی روی زمین توسط یک تانک آمریکایی

سال 1967: فرمانده یک تانک آمریکایی یگان هفتم ارتش آمریکا موسوم به «مثلث آهنین»

سال 1968: اعدام یک ویتنامی مظنون به عضویت در ویت کنگها

سال 1973: رئیس جمهور شیلی لحظاتی پیش از ترور هنگام انقلاب این کشور

سال 1974: گرسنگی و قحطی در آفریقا

سال 1975: فرار دو کودک از آتشسوزی مهیب در ایالت بوستون آمریکا

سال 1976: بیرون راندن فلسطینیان از سرزمینهایشان توسط صهیونیستهای اشغالگر

سال 1977: حمله پلیس نژاد پرست آفریقای جنوبی به سیاهپوستان معترض

سال 1979: انتظار یک زن کامبوجی برای فرا رسیدن نوبت گرفتن غذایش در اردوگاه آوارگان

سال 1980: گرسنگی در اوگاندا

سال 1982: قتل عام صبرا و شتیلا؛ لکه ننگی بر پیشانی رژیم صهیونیستی

سال 1983: زلزله 7.1 ریشتری ترکیه که 1336 کشته از خود برجای گذاشت، اکثر این کشتهها در خواب بودند

سال 1984: یکی از قربانیان فاجعه سرایت گاز از کارخانه مواد شیمیایی آمریکایی «کارباید» در هند

سال 1985: محاصره شدن «آمیره سانچز» در مواد برجای مانده از آتشفشان و رانش زمین که پس از 60 ساعت مقاومت جان خود را از دست داد

سال 1986: نشانههای بیماری قرن «ایدز»

سال 1988: زلزله ارمنستان

سال 1989: به مبارزه طلبیدن صفی از تانکها توسط یک اصلاح طلب چینی

سال 1990: کشتار کوزو توسط دولت یوگسلاوی سابق

سال 1992: مادری که با دست خود کودکش را به خاطر جنگ داخلی و قحطی و گرسنگی در سومالی به خاک میسپارد

سال 1993: کودکان انقلاب در فلسطین اشغالی

سال 1994: شکنجه یک جوان کنگویی از قبیله توتس توسط شبه نظامیان هوتو

سال 1995: فرار یک کودک چچنی از صحنه درگیری نیروهای روسی و چچنی

سال 1996: رهاورد جنگ خانگی در آنگولا برای کودکان این کشور

سال 1997: کشتار بن طلحه در الجزایر

سال 1998: بازماندگان قتل عام کوزوو

سال 1999: پناهجویان آلبانیایی جنگ کوزوو

سال 2000: یک زن پناهجوی مکزیکی به همراه فرزندانش برای گرفتن پناهندگی از آمریکا

سال 2001: مرگ کودکان در اردوگاه پناهجویان افغانی در پاکستان

سال 2002: زلزله ویرانگر ارمنستان

سال 2003: یکی از اسرای جنگ دموکراسی آمریکا در عراق در کنار فرزندش

سال 2004: زلزله جزیره سوماترا که آثار آن 9 کشور جنوب شرقی آسیا را دربرگرفت

سال 2005: خشکسالی، قحطی و بیماری طاعون در بسیاری از کشورهای آفریقایی

سال 2006: تجاوز رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان

سال 2010: خشونت علیه زنان افغان، بریدن گوشها و بینی

سال 2011: زن یمنی که یکی از بستگان زخمی خود را در جریان انقلاب مردم یمن علیه عبدالله صالح به آغوش گرفته است











