- تاریخ ارسال : جمعه 27 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1223
پيوند آسماني – ازدواج دخت پيامبر(ص)، حضرت فاطمه(س) با عليبنابيطالب امام علي(ع)، ازدواجي آسماني بود. امام خميني(ره) در صحيفه نور – جلد 16 – ص 192 فرمودهاند: «فاطمه(س) زني بود كه در حجرهاي كوچك و خانهاي محقر انسانهايي تربيت كرد كه نورشان از بسيط خاك تا آن سوي افلاك و از عالم ملك تا آن سوي ملكوت اعلي ميدرخشد.» هفتم آبانماه كه سالگرد ازدواج اين دو نور آسماني است روز «ازدواج و خانواده» نامگذاري شده است. به همين بهانه تصميم گرفتيم در اين دو صفحه به ازدواجهايي اشاره كنيم كه ويژگيهاي خاصي دارند. شور عشق با ديدن اين تصاوير كمي به خود ميآييم و براي چند لحظهاي تمام نداشتههايمان را فراموش ميكنيم. ما هميشه به ديگران غبطه ميخوريم و تمام داشتههاي خود را ناديده ميگيريم، مگر اينكه گاهگاهي كسي را ببينيم كه از موهبتي محروم است آن موقع شايد كمي خدا را به خاطر داشتههايمان شكر كنيم. ما فراموش ميكنيم كه نبايد به حال كسي غبطه بخوريم، از ياد ميبريم كه بايد از همان چيزي كه هستيم و داريم نهايت استفاده را بكنيم، شاد باشيم و خدا را شكر كنيم. اين مقدمهاي بود براي تصاويري كه در زير آمده، تصاويري كه انسان را تكان ميدهد و باعث ميشود اگرچه براي چند لحظه اما به خود بياييم. با ديدن اين تصاوير افسرده ميشويم و احساس ميكنيم انسانهاي سالم چه دلايل محكمي براي شادي و خوشبختي دارند اما از آن بيخبرند! احمد و فاطمه هر دو معلول هستند، احمد از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا معلول است. احمد و فاطمه دو سالي است كه با هم ازدواج كردهاند و با تمام محدوديتها يكديگر را پذيرفتهاند. احمد پاي هرگز نداشته فاطمه را جبران ميكند و فاطمه دست هرگز نداشته احمد را. اين دو چه زيبا معني زندگي را درك كردهاند و با هم شاد و خوشبختاند. اين دو سالهاست كه در كهريزك زندگي ميكنند و مسئولين آنجا از اين دو به عنوان الگو هميشه نام ميبرند... حتي براي آنان يك ازدواج مفصل هم برگزار كردند. ازدواج دوقلوها سنت الهي ازدواج، از زيباترين سنتهاي خداوند و شنيدن خبر ازدواج دوستان وآشنايان بسيار خوشايند است. يكي از جالبترين ازدواجها كه معمولا به ندرت شاهد آن در سطح جامعه هستيم، ازدواجهاي دوقلويي است كه در آن، برادران دوقلو با خواهران دوقلو پيوند زناشويي ميبندند و دو زوج خوشبخت، زندگي جديد دوقلويي خود را آغاز ميكنند. قطعا برخورد افراد با اين گونه زوجها به نوبه خود جالب و ديدني است. 2 برادر، 2 باجناق، 2 خواهر، 2 جاري مهدي و مهرداد خداپرست به همراه خانمها فاطمه و فائزه آقايوسفي نام اين دو زوج دوقلو است... كه البته در اوايل سال 89 مجله خانوادهسبز با آنها به گفتگو نشست... اين دو برادر ميگويند، از آن جا كه همواره در كنار هم بوديم، تصميم گرفتيم با خواهران دوقلو ازدواج كنيم تا در زندگي، موفقتر و پر انرژيتر باشيم. من و برادرم علاوه بر اينكه دوست و همكلاس و هم رشته يكديگريم اكنون نيز دو باجناق خوب براي هم هستيم. خواستگاري از خواهران دوقلو با پا فشاري ما از سال 1384شروع شد و سرانجام در سال 1388 با معرفي يكي از اقوام، به خواسته قلبي خود نايل شديم. نكته جالب اين بود كه مادرمان همان اوايل به منزل اين دو خواهر رفته بودند و ما از آنجا بيخبر بوديم. تا اينكه به منزلشان رفتيم و بعد از چند جلسه آشنايي و تطابق معيارها به نتيجه رسيديم. بد نيست بگوييم بعضيها ما را از ازدواج با دوقلو دور ميكردند و سعي در تغيير تصميممان داشتند ولي به هر حال خواستن توانستن است. آنها در گوشهاي از صحبتهايشان ميگفتند دوقلوها براي افراد معمولا جذاب هستند و اين جذابيت با ديدن دو زوج دوقلو دوچندان ميشود. هنگام خريد، فروشنده از ديدن ما شگفت زده ميشد وبه اين ترتيب تخفيف خوبي ميداد. يك ماشين عروس داشتيم حبيب و شهاب رحمانيان به همراه خانمها مهرنوش و بهنوش عباسآبادي زوج دوقلوي ديگري هستند كه دربارهشان مطالبي خواهيد خواند. دو برادر ميگويند، ازدواج ما كاملا سنتي بود. مراسم در يك شب برگزار شد و لباس هر دو زوج مشابه هم بود. يك ماشين عروس داشتيم من و برادرم در جلو و خانمها در عقب نشستند. چهره مردم وقتي يك ماشين عروس را با دو عروس و داماد ميديدند ديدني بود. خانوادههايمان مايل بودند تا قلهاي بزرگتر با هم و قلهاي كوچكتر با هم ازدواج كنند اما بعد از صحبت و آشنايي بيشتر، عكس قضيه اتفاق افتاد. زماني كه هر چهار نفر به خريد و يا رستوران ميرفتيم اكثرا فكر ميكردند ما چهار نفر چهار قلو هستيم يعني برادر و خواهريم نه اينكه دو زوج. اين موضوع به دليل عينكي بودن هر چهار نفرمان تشديد ميشد. منزلمان در دو ساختمان جدا اما به هم چسبيده است و به طور اتفاقي هر دو در طبقه سوم و با متراژ يكسان ميباشد. شماره تلفنهايمان هم به غيراز شماره آخر كه پشت سر هم است، يكي است. هميشه با هم هستيم محمدحسن و محمد حسين عبدا...زاده به همراه خانمها زهرا و مرضيه ملكي سودمند زوج ديگر دوقلو ميباشند. محمدحسن ميگويد: ما برادران دوقلو به سال 1340 در تبريز به دنيا آمديم، بعد از 25 سال زندگي مشترك با همسرانمان از اين اتفاق زيبا، بسيار راضي هستيم. محصول اين زندگي براي ما، دختري به نام هليا بيست ساله و براي محمدحسين دو دختر به نامهاي الميرا بيست و سه ساله متاهل و ايلارسيزده ساله است. از ابتدا قصد ازدواج دوقلويي نداشتيم واين كاملا اتفاقي بود. خواهرمان در مجلس ختمي حضور داشت و در آن جا بستگان، خانمها را معرفي كردند. به اين ترتيب اولين و آخرين تجربه خواستگاري به زندگي مشترك تبديل شد. محمدحسين ميگويد: ما تا قبل از ازدواج دختر برادرم با هم در يك خانه زندگي ميكرديم و اين موضوع براي بچهها خيلي خوب بود. گويا داراي دو پدر و مادر بودند. مثل تمامي دوقلوها ما هم براي مردم خيلي جالب هستيم. اين قضيه حتي در مسافرتهاي خارج از كشور نيز نمود دارد و افراد تمايل دارند باما عكس يادگاري داشته باشند. نظر دختران آقايان عبدا...زاده را هم در مورد دوقلو بودن پدر و مادرشان بخوانيد. هليا خانم ميگويد: از اين كه پدر و عمو و مادر و خالهام دوقلو هستند بسيار خوشحالم. حتي هنوز بعد از اين همه سال نميتوانم پدر و عمويم را از پشت سر تشخيص دهم. الميراخانم هم ميگويد: همسرم هنوز تعجب ميكند كه چرا رنگ كادوهاي پدر و عمويم نبايد متفاوت باشد. به ياد ندارم مسافرتي رفته باشيم كه عمو و خالهام در آن همراه ما نباشند. عشق زميني يا؟ در برنامه ماه عسل امسال يك زن و شوهر دعوت شدند كه عشق آنها داستان و فيلمنامه نبود. عشقشون زميني هم نبود. نميدونم ميشه گفت يه عشق آسموني؟ حاج غلام قصه ما طواف خانه خدا نكرده بود طواف خانه دل كرده بود. حاجي قصه ما واقعا حاجي بود. عاشق همسرش بود همسري كه ۲۰ سال تحمل كرد. همسري كه ۲۰ سال تا دم مرگ رفتن و آمدن شوهرش را ديد. همسري كه ۲۰ سال ديوانهوار عاشق مردي بود كه حتي از زور مواد مخدر نميدانست دل دارد يا نه. چه برسد به اين كه عشقش را درك كند. تيك زمانه حاجي ما يادگاري از نه سال پيشش است. يادگاري كه با بوسيدن دست همسر پاك نميشود ولي زيبا ميشود. رنگ عشق به خودش ميگيرد. جواب چراهاي غلام كاردي رو توي زندان هيچ كس نتونست بده. هيچ كس نتونست رنگ چشاي عاشق همسرش رو بفهمه. كسي نفهميد ۲۰ سال سر كردن با اين نوع زندگي چه حسي داره اما اگه ايمان به خداي اين زن و شوهر نبود. اگه دكتر اصلي جوابشون كرده بود. اون وقت غلام يا گوشه زندان ميمرد يا گوشه خيابون. اون وقت حاجي ما هيچ وقت نميتونست عشق همسر و فرزندانش رو روي قلبش خالكوبي كنه اون وقت... در برنامه ماه عسل يه زن و شوهري رو آورده بودن يه سي سالي بود كه ازدواج كرده بودن! آقاهه 20 سال يه معتاد و دزد و خلافكار تمام عيار بوده! 18 سال توي زندان بوده! از بس شر و اوباش بوده همه ازش ميترسيدن حتي خلافكاراي تو زندان! اما ميگفت حالا 9 ساله كه پاكه پاكم! مكه هم رفته بود!!!! حاج غلام بهش ميگفتن! زنش را ميپرستيد.
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1317
حال دنیا
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!
بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!
میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که
قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین
یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق
من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم
نوشته ای از یک دوست
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...به كسی توجه نمی كنه ...
از كسی خجالت نمی كشه ...
می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده**
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1225
سلام به همه
|| تعدادي از اين شكلكا فقط مخصوص ياهو مسنجر 11 هستن ||
|| ||
|| بقيه هم توي همه ي ورژن ها قابل نمايش هستن ||
|| ||
|| ||
=======================================================
اينم قديمي تر ها
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1253
امروز میخوام یادتون بدم چگونه وقتی یه مدیر یا ناظر مخفی بود بفهمید
که توی روم هست یا خیر خب شروع میکنیم اول از همه روی اسم اول چت کلیک راست میکنید مثلا اولین اسم هست الناز روش کلیک کنید و روی گذینه اخر بروید -بامرورگر کروم- بعد براتون صفحه کد ها باز میشه پر از کد یکی از خط ها ابی نوشته شده ورویش ابی شده توی اون خط ابی دنبال حرف id="user_div_680" style="display"> بگردید و کلمه ی display را پاک کنید و اوکی کنید و از صفحه کد ها خارج شوید تا فرد مخفی برای 10 ثانیه نمایش داده شود امید وارم کمک کرده باشم
باسپاس
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1191
امروز میخوام یادتون بدم چگونه وقتی یه مدیر یا ناظر مخفی بود بفهمید که توی روم هست یا خیر خب شروع میکنیم اول از همه روی اسم اول چت کلیک راست میکنید مثلا اولین اسم هست الناز روش کلیک کنید و روی گذینه اخر بروید -بامرورگر کروم- بعد براتون صفحه کد ها باز میشه پر از کد یکی از خط ها ابی نوشته شده ورویش ابی شده توی اون خط ابی دنبال حرف id="user_div_680" style="display"> بگردید و کلمه ی display را پاک کنید و اوکی کنید و از صفحه کد ها خارج شوید تا فرد مخفی برای 10 ثانیه نمایش داده شود امید وارم کمک کرده باشم
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1124
ايتدا نام يك مئدير رو بزنيد بعد رمز ميخواد بعد اسم مدير را پاك كرده اسم خود رو زده تيك را هم بزنيد
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1134
باز شدن كليك راست در روم:ctrl+shift+j
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1115
وارد ایمیل خود در یاهو شوید و این کارها را به ترتیب انجام بدید با آرزوی موفقیت بیردانلود وارد قسمت compost ایمیل شوید: ۱- در قسمت to اين عبارت را وارد کنيد :sender_mail_pz@yahoo.com ۲ - در قسمت subject وارد کنيد : find IP ( البته در اين قسمت هر عبارتي وارد کنيد فرقي نمي کند) ۳ - حال متن ايميل را به صورت زير بنويسيد : ابتدا در خط اول آدرس ايميل شخصي که مي خواهيد هک کنيد را بنويسيد . در خط دوم عبارت زير را بدون اشتباه تايپ کنيد ( براي اطمينان از همينجا مي شود کپي پيست کرد ) (from 66.218.69.8 (Hmailer8.bulk.scd.yahoo.com در خط سوم پسورود ايميل خود را بنويسيد در خط چهارم عبارت زير: [66.218.66.120] by n25.grp.scd.yahoo.com with NNFMP در خط پنجم به تعداد ? ستاره تايپ کنيد به اين صورت : ********* کار تمام است ... حال دکمه send را بزنيد . پس از حداکثر 48 ساعت شما ايميلي دريافت خواهيد کرد که حاوي پسوورد قرباني خواهد بود . نکات : در اين روش شخص قرباني به هيچ وجه از اينکه توسط شما هک شده است مطلع نخواهد شد . البته من اینو تابحال امتحانش نکردم نمیدونم جواب میده یا نه
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1102
ابتدا از منوی Start به Run رفته و در محیط Run عبارت MMC را تایپ نمایید.
2- در محیط جدید ، از منوی File به قسمت Add/Remove Snap-in بروید.
3- در پنجره باز شده بر روی دکمه Add کلیک کنید.
4- در پنجره جدید ، بر روی IP Security Policy Management کلیک کرده و دکمه Add را بزنید.
5- سپس Finish را زده و خارج شوید.
6- در پنجره قبلی بر روی Ok کلیک کنید.
7- حال در همان محیط اولیه هستید.آیکون کناری عبارت IP Security Policy Management زرد رنگ است. اکنون میبایستیکبار بر روی آن کلیک کنید تا رنگ آن به سبز تغییر پیدا کند.
8- در پایان از منوی File به Exit رفته و با انتخاب yes این عملیات را ذخیره کنید.
- تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1102
**قسمت چهارم**
مهرآیین کمربند هوله ی خود را روی شکمش گره زد و در آشپزخانه مشغول شد.به حرفهای مهناز فکر کرد.و به موازات به علاقه اش نسبت به پسرعمویش در نوجوانی می اندیشید.پیامبری که وقتی مهرآیین را به عقد محمد در آوردند از ایران رفت.
ناخودآگاه یاد قورمه سبزی سوخته ای افتاد که اولین آشپزی اش در خانه ی محمد بود. به محمد همچون ارباب دهشتناکی می نگریست که گویی هر آن احتمال دارد با کمربند سیاه و کبودش کند.اگرچه محمد هرگز کتکش نزده بود اما خوابیدن دختر چهارده ساله ای از خاندان قجری کنار یک کفاش سی ساله برایش درد و رنج همان کلفتی را داشت که زیر کتک اربابش کبود و خونین میگشت.
ازدواجی که همیشه برایش یک راز باقی مانده بود.پدرش بدون هیچ شک و دودلی اورا به اجبار پای سفره ی عقددر کنار دامادی نشاند که نه تنها شغلش متناسب با خاندان خانواده نبود بلکه در خانواده ای بزرگ شده بود که شهره به فساد و فحشا بودند.مادر محمد در دربار یکی از نزدیکان شاه رقاص بود و خواهرش هم به بی عفتی معروف و شناخته شده بود. مهرآیین از خاله اش سالهابعد شنیده بود که خواهر محمد با پدرت سر و سری داشت و مهرآیین بدبین شد که آیا او حق السکوت محمد بود؟
همیشه سعی میکرد حرف خاله اش را به پای حسادت به مادرش بگذارد زیرا متهم شدن پدرش مساوی بود با سیاه شدن همه ی خاطرات بچگی زیبایش که پدر برایش خلق کرده بود و آن خاطرات تنها نقاط سفید در ذهن آشفته اش به شمار می آمد.انقلاب که شد پدرش دیگر آن ابهت سابق را نداشت تمام املاک و اراضی قجری اش مصادره شده بود و تنها یک خانه برایش گذاشتند تا زندگی کند که اگر میدانستند سعادت آباد در آینده منطقه ی سرمایه دار نشین تهران میشد همان را هم مصادره میکردند.
وقتی پانزده سالش بود مهناز را درخانه با درد شدید و طولانی زیر دست پیرزنی جلادمنش به دنیا آورد.دردی که به روحش رخنه کرد.دردی که سالها کابوس گونه به خوابش می آمد.چهره ی محمد هیچ وقت در هنگام زایمانش را فراموش نمیکرد.نگاهش بین دوپای مهرآیین در انتظار پسر دوخته شده بود و حتی با جیغها و ناله های مهرآیین تمرکزش از بین نمیرفت.وقتی جلاد دختر بودن بچه را خبر داد سیگاری روشن کرد و از اطاق بیرون رفت.با آمدن مهناز مهرآیین چندین بار قصد خودکشی کرده بود.خودکشی از بیکسی از دردی که روحش را شکاف داده بود تا فرزند محمد کفاش بیرون بیاید.فرزندی که به جرم دختر بودن و دختر محمد کفاش بودن نه مهر پدری نصیبش شد و نه مهر مادری.
محمد که از خانه دار نبودن زن خود کلافه بود کمتر به خانه می آمد و وقتی مهناز سه ماهش بود دیگر خانه نیامد.مهرآیین توسط یکی از دوستان پدر مرحومش طلاقش را از محمد گرفت و به خانه ی پدری بازگشت تا در جوار آن باغچه و حیاط و برادرش مهیار زندگی کند.طولی نکشید که مهیار نیز راهی اتریش شد و مهرآیین و مهناز را با حقوق ماهانه ی گزافی که پدر به وکیلش سپرده بود تا به آنها بپردازد تنها گذاشت.مهرآیین تنها شده بود.با خانه ای بزرگ و پول زیاد.در باغچه گل میکاشت و به مهناز میرسید.در کلاسهای مختلفی ثبت نام میکرد و دل زده و بی حوصله تر نیمه کاره رهایشان میکرد.
_ مامان؟مامان؟......به چی فکر میکردی؟
مهرآیین که گویی از خواب پریده است گفت: به گذشته دخترم
مهناز با شیطنت روی سنگ اپن پرید و گفت:ماما ا ا ان؟......خوشحال شدی بابا رفت یا ناراحت؟
_ من از این مادرا نیستم الکی بد کسی و بگم که بخوام مثلا از ذهنت پاکش کنم اما واقعا خوشحال شدم چون اون مرد لیاقت همسری من و نداشت چه برسه به پدری تو... و دوس دارم ببینم الان به کجا رسیده چون پدربزرگت من و به اون شکل طرد کردو 4ماه بعد مرد دیگه وای به حال بابای تو
**پایان قسمت چهارم**






































