سکانس صامت

تبلیغات
منو کاربری
ارسال مطلب ویرایش پروفایل پنل کاربری صندوق پیام ارسال پیام پیام های ارسال شده تالار گفتمان خروج

سکانس صامت

سربازخانه ردپایش را

در انبوه برفها

گاهی ماضی گاهی مضارع

میشمرد

خورده کلاغها سالها

روی برجکش دید میزدند

تنمردگی حیات را

وقتی

مردانی خوابالوده  برای

مفهومی دریغ  شاید وطن

شاید هورمونهایی ناطق

با طبل بزرگ زیرپای چپ

بر بدنش میکوفتند

و اب از ابشان تکان نمیخورد

پوتین ها

روانه ی تاریخ میشدند

مردان روانه ی جنگ

سربازخانه

درگیر دیوارنوشته هایی

که در سرش رژه میرفتند

اما کلاغها

هیچ گاه نفهمیدند

خانه ای

با هم اغوشی سیمهای خاردار

زنی بود که ارایش نظامی داشت...

 




مطالب مرتبط
بخش نظرات

.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران