تبلیغات
- تاریخ ارسال : شنبه 28 اردیبهشت 1392
- بازدید : 1306
سربازخانه ردپایش را
در انبوه برفها
گاهی ماضی گاهی مضارع
میشمرد
خورده کلاغها سالها
روی برجکش دید میزدند
تنمردگی حیات را
وقتی
مردانی خوابالوده برای
مفهومی دریغ شاید وطن
شاید هورمونهایی ناطق
با طبل بزرگ زیرپای چپ
بر بدنش میکوفتند
و اب از ابشان تکان نمیخورد
پوتین ها
روانه ی تاریخ میشدند
مردان روانه ی جنگ
سربازخانه
درگیر دیوارنوشته هایی
که در سرش رژه میرفتند
اما کلاغها
هیچ گاه نفهمیدند
خانه ای
با هم اغوشی سیمهای خاردار
زنی بود که ارایش نظامی داشت...
مطالب مرتبط
بخش نظرات
.








